تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی - جبهه
چهارشنبه 20 خرداد1388
جبهه
دوستی داشتم.

سالها قبل.

شما انروز ها نبودید.

هروقت می خواست جبهه برود پولی به حساب جبهه می ریخت.

برای لباس. غذا . و چیز های دیگر.

می خواست سر بار ملت نباشد.

وقتی شهید شد کمر پدرش شکست.

من شهید نشدم تا این روزها مناظراتی ببینم تا دلم برای خودم و البته نه برای دوستم بسوزد.

 

و امروز از کنار مغازه ی پدر دوستم که سالهاست بسته است گذشتم و باز دلم برای خودم

سوخت که در

ان غروب لعنتی از او خواستم زنده بمانم تا این مناظرات لعنتی راببینم.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 10:43 | | لینک به این مطلب