تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی - دانشگاه صنعتی
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
دانشگاه صنعتی
این پست تقدیم به او که هیچ وقت نیست

دیروز دکتر کلانتری بهم زنگ که بروم دانشگاه صنعتی سخنرانیش را بشنوم.

رفتم.

نسکافه خوردم و شیرینی.

نمایشگاه کتاب هم بود.

وسط کتاب ها    یک کوزه بود و خواستم بخرمش برای دخترم که خانمی گفت فروشی نیست و گفتم

تنها چیز با ارزش اینجا فقط همین است که غیر فروشی است. 

سخنرانی علی عالی بود.

شاگردهای قدیمی همه انجا بودند.و چقدر لطف داشتند.

همه بودند.اما هر چه چشم انداختم (او) نبود.

او نبود و من داشت حالم بد می شد از بس چشم می انداختم به این سو و آن سو و او انگار

نمی خواست که آنجا باشد و من باید هی این ور و آن ور را هی می پاییدم  و او هی باید نمی بود.

ومن به یاد دوستم افتادم که می گفت ای کاش به یکباره دیوانه گشتمی تا از درد خلاصی یافتمی.

و دیوانه شد و از درد خلاصی یافت که او عاقل بود و خوب می دانست کوچه های دیوانگی از کدام سوی

این شهر خراب است.

و من ادای دیوانه ها را هم نمی توانم در اورم و به قول دوستم همینطوری هی می روم چون به هر حال

باید یک جایی بروم دیگر. مگر نه؟

و او هیچوقت نیست و من هی به دنبالش می گردم و هی سرگیجه می گیرم و وقتی سرگیجه می گیرم

او پیدایش می شود و من دلم برایش غنج می رود و به او می گویم در سخنرانی دانشگاه صنعتی هر جا

را می گشتم تو را نمی دیدم و حالا که سرم گیج می رود بالای سرم نشسته ای و او دوباره غیبش

می زند و من هی باید تمرین کنم که هی دنبال او نگردم و وقتی سرم گیج می رود به او نگویم در

دانشگاه صنعتی نبودی تا او دوباره غیبش نزند و او هی غیبش می زند و من هی سرم گیج می رود و

همینطوری می روم چون به هر حال باید یکجایی بروم دیگر . مگر نه ؟

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:53 | | لینک به این مطلب