تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی -
دوشنبه 6 آبان1387
این متن تقدیم به دوستم پیر جمال که اکثر اوقات چشمانم را می گشاید:

 

دوستم می گفت:

 

در سفر به انجا که بر دروازه اش نوشته اند( ای انکه وارد می شوی دست از هر امیدی بشوی)

 

مردانی را دیدم که به سختی مجازات می شوند.

 

مجازات انها همزیستی با مارانی بود که هر لحظه از کمینگاهی به انها هجوم می اوردند و در نبردی

 

سخت انها را می ازردند.

 

با یکی از ان بیچارگان به سخن ایستادم تا نام و گناه او را بدانم.

 

در میان صحبت مادونفر  ماری از گوشه ای ناپیدا به او هجوم اورد و انچنان به دور او پیچید

 

که گویی با او یکی شده بود. بیچاره تقلایی می کرد تا خویش را نجات دهد و با مار درهم می پیچید.

 

به تندی در هم می پیچیدند و نرم نرم مار به او تبدیل می شد و او به مار تبدیل می گردید.

 

اندامهایش یکی یکی و نرم نرم مار می شدند.اندامهای مار یکی یکی و نرم نرم به او تبدیل می یافتند.

 

تا عاقبت او ماری شد و گریخت و مار ادمی شد و ایستاد.

 

و اینگونه تا ابد انچنان به هم مسخ می شدند که خود نیز نمی دانستند ماری بوده اند یا ادمی

.

دوستم اینها را می گفت در سفر به انجا که بر دروازه اش نوشته اند:

 

ای انکه به اینجا وارد می شوی!

 

دست از هر امیدی بشوی.

می بینی مصطفی !

چه دوستانی دارم من!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:33 | | لینک به این مطلب