دوستم دانته گفت:
روی پر نشستن و زیر روپوش خفتن
کسی را به نام اوری نمی تواند رسانید.
و انکس که بی افتخار زندگی کند
از خویش به همان اندازه اثر می گذارد
که دود در هوا
و کف در اب
اره پسرم
دوستم این رو بهم گفت
این متن تقدیم به سیاوش خالدان. همکار جدیدم.
دوستم می گفت:
وقتی داری به مساله ای فکر می کنی
باید قبل از ان به این فکر کنی که این مساله ای که
داری به ان فکر می کنی فکر است یا دغدغه.
دغدغه خودش می اید و سوار روح تو می شود.
یعنی خودش را به تو تحمیل می کند.
اما فکر را تو اتنخاب می کنی.
مثلا اینکه به خودت می گویی امروز
چه جوری با پدرم سخن بگویم که به خاطر کار دیروزم مرا ببخشد
این فکر است. و چیز خوبی هم است.
اما دغدغه ها خوب نیست.
دغدغه ها که می ایند
تو باید کاری را بکنی که دوست من به من یاد دادتا ان را انجام دهم.
دوستم گفت:
در هجوم دغدغه ها تو نفر سوم باش.
یکی خود دغدغه است
یکی اوست که دغدغه به او راه یافته است و دارد به دغدغه می اندیشد
و یکی هم خودت باش و به ان دو نگاه کن
فقط به انها نگاه کن
قضاوتی در بابشان نکن
بگذار همدیگر را درگیر سازند
تو نفر سومی باش که فقط به انها می نگری
دوستم چیز خوبی به من یاد داد
ادم های خوب مثل هم از زندگی لذت می برند.
و ادمهای بد هر کدام جدا جدا رنج های متفاوت می کشند.
اینجوری حافظ و گوته و نظامی و شکسپیر و تولستوی
و انیشتن و دانته و سعدی مثل هم لذت می برده اند
و اهل یک شهر بوده اند.
و هیتلر و سلطان مسعود موسیلینی و بخت النصر
و هلاکو هر کدام رنجهای گوناگون داشته اند.
انها را بسیار دوست دارم.
و به امید دعای انها می زیم.
ودر کنارشان ارامم.
خواهش می کنم نظری ننویسید که انها ازار ببینند.
توهین نکنید.
گفتم که خواهش می کنم.
این متن تقدیم به پنج نفر .
به این جرم که برای پدرشان درس نمی خوانند.
می گفت:
از درس و مدرسه بیزار شدم.
از کار در مغازه ی برادرم بیزار شدم.
به شیراز رفتم تا پیش پدرم باشم که انجا مغازه ای داشت.
پیش او راحت بودم.
روزها می گذشت و من راحت بودم.
انجا بهشت من بود.
نق های مادرم نبود.
کتک های برادرم نبود.
تا یک روز صبح زود که پدرم از مسجد برگشت
یک جور دیگری بود.
به من گفت:
بابا وسایلت را جمع کن.
به من پنجاه تومان پول داد.
و گریست.
در راه مسجد پیر مرد رفته گری را دیده بود .
مفلوک.
ناتوان.
انوقت مرا قسم داد که به اصفهان برگردم.
و درس بخوانم.
می گفت :انگار یک لحظه تو را دیدم.
و تنم لرزید.
دوستم اکنون از بزرگان اصفهان است.
پشت و پناه فامیل است.
یاور دوستان است.
و هنوز می گوید:
فقط به خاطر پدرم درس خواندم.
در حالی که از درس متنفر بودم.
دوستان من حتی برای پدرشان هم درس نمی خوانند.
که همیشه از خاطراتش دیگران را خندانده ام.
و همه ی آنهایی که باید از آنها خجالت بکشم.
--------------------------------------------------------
آقای سلیمانی دبیر تاریخ است.
با او در دبیرستان امام صادق (ع) آشنا شدم .
چهار سالی می شود او را می شناسم.
بازنشسته است.
شاید شصت سالی داشته باشد.
اهل شمال است .
برایم از خاطرات معلمیش می گفت .
می گفت :" یکروز پسری پاشنه کفشش را خوابانده بود.
من به او گفتم چرا مثل لختی ها کفش پوشیده ای ؟
غافل از اینکه کفشها برایش کوچک بود.
مجبور بود اینجور بپوشد."
دوستم وقتی این را می گفت چشمانش پر از اشک شده بود.
باور می کنید ؟
چشمانش پر از اشک شده بود.
و می گفت :" هنوز بعد از سالها وقتی یادم می افتد گریه ام می گیرد."
و من از خودم بدم آمد.
از بلاهایی که بر سر بچه ها آورده ام .
و همیشه از آن به نیکی یاد می کنم.
و آنها رامی گویم تا اطرافیانم بخندند.
من واقعا باید خجالت بکشم.
این پست تقدیم به پسرم یوسف که همیشه می گوید ان شاء الله
امروز جلسه مثنوی بودم.
دوستم گفته بود :
ترک استثناء مرادم قسوتی است
نی همین ظاهر که ظاهر صورتی است
و دوستم گفت که استثناء یعنی انشاءالله گفتن.
یعنی برای هرکاری باید انشاءالله گفت .
و همچنین گفت :
روزی پیامبر در جواب کسانی که از او سوالی کرده بودند فرمودند :
فردا به شما می گویم.
بعد از آن خداوند شش ماه یا چهل روز یا سه روز با پیامبر سخن نگفت
و پیامبر دلشکسته بود.
تا خداوند فرمودند :
اگر خواستی کاری را فردا انجام دهی بگو انشاءالله .
یعنی انشاءالله گفتن به زبان است و به قلب است .
به هر دو است .
-------------------------------------------------------
جلسه مثنوی
روزهای جمعه
ساعت ۱۰ صبح
ده دقیقه معرفی کتاب(خودم)
شرح مثنوی داستان پادشاه و کنیزک (استاد عظیمی)
به صرف چایی
حتما تشریف بیاورید

