به پاس اینکه همیشه هست.
امشب اتفاقی سه جک کوتاه شنیدم.
۱-یه خر با حسرت به یه اسب نگاه می کنه و به خودش می گه:
ای کاش ادامه تحصیل داده بودم!
۲- یه ادمی از یه نژادی یه دسته ی هزاری میشمرده ۲۵۰تومان کم می یاره.
۳-یه جوجه تیغی با یه کیوی می رفتند.
از جوجه تیغی می پرسند:
اون کیه؟
می گه :
برادرمه. از سربازی اومده.
این متن تقدیم به دخترم.
که دقیقا خواب هایم را گوش می دهد.
سر میز صبحانه.
خواب دیدم وطن فروشی کرده ام
وبه من جایزه می دادند در کشور دشمن
و من از خودم بدم می امد
و تصمیم گرفتم خودم را به وطنم معرفی کنم
و می ترسیدم
وقت نماز صبح بود
خوشحال شدم که خواب می دیدم
و خداوند را سپاس گفتم
وشعر دوستم را خواندم:
اولیا را هست قدرت از اله
تیر رفته باز ارندش ز راه
دختری مسلمان باز مانده از جنگ بوسنی و صربها
۲-خاطراتم از دوران کودکی را در قالب داستانی بلند به نام جنگ های سه ماهه
با قهرمانی پسری به نام اتلیateli برای بچه ها می گفتم.
۳-گاهی هم به بچه ها هایکو یاد می دادم
۴-برای دو سال برای ماموریت رفتم ایتالیا
۵-این متن بسیار هوشمندانه را یکی از بچه ها
که او را نمی شناسم برایم فرستاده است.
۶- این متن را به عزیزم یوسف تقدیم می کنم.
که این روزها به سرعت دارد بزرگ می شود.
اینکه چطوری پیدات کردم مهم نیست...
دست روزگاره دیگه حاجی!
از اون روزا چند سالی میگذره...
دوست بی وفا تر از خودت آقا "اتلی" اومد خواستگاری!خیلی زود با هم ازدواج کردیم...ولی...
جنگ شد.هر چی بهش گفتم:آق اتلی...نرو...دنیا که به آخر نمی رسه؟
ولی پاشو تو یه کفش کرده بود که باید برم بجنگم.
منو تنها گذاشت و رفت...
جنگ 3 ماه طول کشید.توجه کنید فقط 3 ماه! یه جورایی بعدا اسم این جنگ رو گذاشتن جنگ 3 ماهه.ولی...
آق اتلی از جنگ برنگشت.برنگشت و زلتا رو تنها گذاشت.
نه...اشتباه نکن.کشته نشده بود!ناپدید شده بود.
بعد از 2 سال خبر رسید رفته ایتالیا داره عشق و حال میکنه...ای بی وفا...
دقت کردی کجا رفته بود؟ایتالیا...
ولی زلتای قصه ی ما قد خم نکرد.با فروش کتاب مجموعه هایکوهای شبانه خود هنوز داره به زندگی ادامه میده...
.
.
.
من هر روز به این وب سر میزنم...
منتظر جواب میمونم...
این پست تقدیم به اخوان فرازنده. به پاس پدر با وجودش
بعد از دوازده سال دوباره زنگ زد
و قرار گذاشت همان جایی که دوازده سال پیش قرار گذاشته بودیم.
دوباره شام خوردیم و یک چیز بد کشیدیم.
و ساعتها حرف زدیم.
بیشتر او حرف می زد و من گوش می کردم.
و وقتی خداحافظی کردیم من حال خیلی خوشی داشتم.
و زیر لب می خواندم:
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد کاین ویرانه بـــــــوی گل گرفت
