این پست تقدیم به نادر و سلمان و میثم که در مشهدند.
با دخترم رفتیم چهار باغ کتاب بخریم.
اتفاقات جالبی افتاد.
۱- او را به مغازه ی پیر مردی بردم که قلم زن است
و من او را خیلی دوست دارم.
دخترم را دعا کرد و به من امر فرمود نماز شب را فراموش نکنم.
می گفت امکان ندارد بی نماز شب به جایی برسیم.
یاد شعر دوستم حافظ افتادم.
از حوادث اخیر گله مند بود اما می گفت غیبت حکام را نمی کنم
اما شبها به امام زمان گله می نمایم از ایشان.
از امام خمینی اسطوره ای یاد می کرد.
عکس فرزند شهیدش می درخشید.
۲-هوا گرم بود و من کلافه بودم.
دخترم برایم یخ در بهشت خرید.
اولین بار بود که می خوردم.
خیلی حال داد.
۳-اقای مسایلی را دیدم.
کارگردان فیلم فرماندار.
گفت برویم چپق بکشیم.
نرفتم به پاس دخترم.
او مرد بزرگی است.
اگر به من بگویند دو نفر نام ببر که عزت نفس دارند
می گویم هر دو اقای مسایلی.
۴-جایی نوشته بود:
چون دوستی زشت کند چه چاره از باز گفتن.
و من یاد دوستانم افتادم در بازداشتگاه کهریزک.

