تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
جمعه 25 بهمن1387
دفتر جلد زرشکی من
 

این متن تقدیم به ف-یدی که او را خیلی دوست دارم.

دفتر جلد زرشکی من!

چقدر تو را دوست دارم

هرگاه دلم می گیرد به سوی تو می ایم

هر صفحه ات درسی است که روزی اموخته ام

و یا

در تو یاد داشت کرده ام تا روزی بیاموزم.

 

دفتر زرشکی من!

تو را دوست دارم که همدم تنهایی منی.

و مرا از این دنیایی که گاهی خیلی زشت می شود

بیرون می اوری.

دوستت دارم که به من کمک کرده ای اشتباهاتم یادم نرود

و مهمتر از همه

اینکه

لحظه های خوش زندگی ام را برایم جاودان ساخته ای.

تو را دوست دارم.

ای دفتر جلد زرشکی من!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:14 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 15 بهمن1387
دوست جدید
این متن تقدیم به کاظمی.دوست جدیدم

در باشگاه هر شب خاطره ای است

امشب دلم سوخت وقتی از پشت سرش دیدم حسین چگونه با حسرت به

 

حرکات دیگران نگاه می کند.

 

حسین چاق است.

عجیب چاق است.

اما چهر ه ای صمیمی دارد و من او را خیلی دوست دارم .

 

شاید چون نوبتش را به من داد تا با وسیله ای که نامش را نمی دانم ورزش

 

کنم.

انوقت با هم دوست شدیم.

و امشب من دلم سوخت که با حسرت به حرکات ورزشی دیگران نگاه می

 

کرد ومرا نمی دیدکه پشت سرش بودم و داشتم لباس های فوتبالم را می

 

پوشیدم.

 

و او داشت خودش را گرم می کرد.

 

من عاشق ان وسیله ای هستم که دو نفر رو به روی هم می ایستند و

 

پاهایشان را نرمش می دهند.

 

رو به روی حسینم و او از زندگیش می گوید.

 

و من او را دوست خواهم داشت.

 

به او قول دادم برایش کتاب کمک درسی ببرم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:29 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 9 بهمن1387
بدنسازی
۱-برای اولین بار رفتم بدنسازی به خاطر کتفم.

 

۲-در مدرسه بچه ها می گفتند :اقا! چقدر فرق کردید!

 

۳-در سالن همه دمبلهایی می زدند که سر انها وزنه های اهنین بود.

 

۴-مربی به من دمبل نداد. گفت حالا زود است.

 

۵-به من یک لوله ی پلاستیکی داد.

 

۶-احساس حقارت کردم.

 

۷-با همان لوله هم مشکل داشتم.خوب شد دمبل نزدم.

 

۸-یک نفر فهمیید فوتبالیستم.می گفت از نوع ورزشت فهمیدم.

 

۹-کفش فوتبالی و ساق فوتبالی و پیراهنی پوشیده بودم که رویش نوشته شده بود:

هیئت فوتبال اموزش و پرورش

۱۰-عکس یک نفر را خریدم که قهرمان بدنسازی است.

می زنم به دیوار اتاقم.

۱۱-از هفته ی دیگر می روم کلاس ایتالیایی

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:6 | | لینک به این مطلب
جمعه 4 بهمن1387
خوف و حزن

این پست تقدیم به مصطفی پیر جمال به پاس رفاقتش

                             

ارباب می گفتند:


این که حضرت حق می فرمایند: ولا خوف" علیهم ولا هم یحزنون  این است که ایشان نه خوف



می گیرند نه


محزون و غمگین می گردند.


خوف یعنی اینکه نگران اینده نیستند که موقعیت هایی را از دست بدهند و یا به دست نیاورند.


و  حزن یعنی اینکه بر چیزهایی که از دست می دهند افسوس نمی خورند.


این بنده مطمئنم که رسیدن به این مقام کار امثال ما نیست .


لیکن در این دنیای وانفساحتی به ان فکر کردن  خودش فضیلتی است.


می بینی مصطفی!



نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 15:3 | | لینک به این مطلب
جمعه 4 بهمن1387
این متن تقدیم به حضرت مصطفی ÷یر جمال

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 14:51 | | لینک به این مطلب