تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
پنجشنبه 21 آذر1387
لافکادیو
 

این متن تقدیم به عمو شلبی عزیز.او که خوش لباس ترین مرد جهان است.مثل

خودم.

...لافکادیو سرش را تکان داد، تفنگش را زمین گذاشت، کلاهش را از سر برداشت و چند بار

 

دماغش را بالا کشید... دور از شکارچی ها و دور از شیر ها.

 

رفت و رفت. همانطور که می رفت از دور صدای تیر اندازی شکارچی ها به شیر ها را می

 

شنید.

همچنین صدای شیرها که شکارچی ها را می خوردند.

 

درست نمی دانست کجا می رود. ولی می دانست که بالاخره به جائی می رود. زیرا به هر

 

حال  ما باید به جائی برویم. مگر نه ؟

 

نمی دانست چه اتفاقی می افتد ولی می دانست بالاخره یک اتفاقی می افتد. زیرا همیشه

 

 اتفاقی می افتد. مگر نه؟

 

خورشید در حال غروب بود. هوای جنگل رو به سردی می رفت. باران گرمی می بارید و

 

لافکادیای بزرگ تک و تنها همانطور می رفت و می رفت.

 

همانطور که می رفت از دور صدای تیر اندازی شکارچی ها به شیر ها را می شنید.

 

همچنین صدای شیرها که شکارچی ها را می خوردند.

 

و لافکادیو همانطور می رفت و می رفت.

 

می بینی عمو شلبی!

می بینی!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 18:35 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 6 آذر1387
شادی
این متنی است که ملاباشی برام فرستاد و من بهش گفتم

این زیباترین متنی بود که تا حالا برام

فرستاده شده:

وقتی خوب فکر می کنم می بینم اگر بخواهم

 زیستنم شکوه شادی واقعیش را داشته باشد باید

 بپذیرم بپذیرم بپذیرم:

 همه چیز را و همه ی اتفاق ها را درست

همان طور که هستند نه انگونه که من

 می خواهم.

چقدر این پیامک به جا اومد.به قول دوستم :

هیچ چیز با هیچ چیز دقیقا با هم در ارتباطند.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:58 | | لینک به این مطلب