نظرات تایید نشده خوانندگان وبلاگ
|
پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت: 2:21 |
توسط:سید حسین متقی | ||||
|
خاطرات مث کوره میمونه | |||||
|
وب سایت پست الکترونیک |
|
[ نظر خصوصی ] |
|
| |
این پست تقدیم به حسین متقی به پاس آنکه مرا به یاد کوره خاطراتم انداخت
به من گفتی مهربان باشم
بودم
اما زیاده روی کردم
یادم هست گفتی
از زندگیت لذت ببر
بردم
اما زیاده روی کردم
گفتی برای اقامه ی وعده هایم به پا خیز
زیادی به پا خاستم
همچنین گفتی
جلوی خانه ی همسایه ات را تمیز کن تا جلوی خانه ات تمیز باشد
زیادی کردم
زیادی فوتبال رفتم
زیادی خندیدم
حتی زیادی گریستم
زیادی با شاگردهایم دوست بودم
و زیادی آنها را رنجاندم
و زیادی آنها را دوست داشتم
زیادی رک بودم
و گاهی زیادی ترسو
اگر آن زیادی ها را کم می کردم
همه چیز درست بود
واکنون
من اینقدر غمگین نبودم
حالا
هی دلم می خواهد زیادی به تو امیدوار باشم
و هی می ترسم نکند این خواستنم زیادی باشد
و هی می ترسم نکند همین یکباری که می ترسم زیادی باشد-
زیادی باشد.
این متن تقدیم به سیاوش و سلمان و پویا و نادرو یوسف.که زمینها را بیل می زنند.
دوستم می گفت:
دو رودخانه در جهان دیگر وجود دارد.
یکی ان است که وقتی اهالی جهنم مورد لطف خداوند قرار می گیرند و به بهشت وارد می شوند از ان می نوشند و همه چیز را فراموش می کنند.
و یکی ان است که اهالی بهشت از ان می نوشند و همه ی اعمال نیک خود را به یاد می اورند.
ای کاش من یکی از اعمال نیک شما باشم تا انجا یادی از من بکنید.
مباد انجا جزو فراموش شدگان باشم!
من خیلی خوشحالم .
و همچنین نسبتا" خوشبختم.
چون دوستانی مثل سلمان و سیاوش و پویا و نادر دارم.
چون پسرم یوسف است.
چون دوست سعید رئیسی هستم.
و همچنین خدایی دارم که اصلا" نمی دونم کجاست.
اما همیشه یه جور عجیب غریبی هست.
من خیلی خوشحالم .
و همچنین نسبتا" خوشبختم.
به خاطر اینکه با مصطفی و منوچهر و علی صادقی می روم کوهنوردی.
و اونجا در دود پیپم به دشت می نگرم.
به خاطر اینکه هنوز می تونم فوتبال بازی کنم.
اما یه جورهایی هم خیلی غمگینم.
اون موقع ها انگار دور و برم پر می شه از ابرهایی که همه جا رو می گیرند.
مخصوصا" وقتهایی که...........
اگه گفتی کی؟
می گی دیگه .نه؟
دوستم می گفت:
در سفر به انجا که بر دروازه اش نوشته اند( ای انکه وارد می شوی دست از هر امیدی بشوی)
مردانی را دیدم که به سختی مجازات می شوند.
مجازات انها همزیستی با مارانی بود که هر لحظه از کمینگاهی به انها هجوم می اوردند و در نبردی
سخت انها را می ازردند.
با یکی از ان بیچارگان به سخن ایستادم تا نام و گناه او را بدانم.
در میان صحبت مادونفر ماری از گوشه ای ناپیدا به او هجوم اورد و انچنان به دور او پیچید
که گویی با او یکی شده بود. بیچاره تقلایی می کرد تا خویش را نجات دهد و با مار درهم می پیچید.
به تندی در هم می پیچیدند و نرم نرم مار به او تبدیل می شد و او به مار تبدیل می گردید.
اندامهایش یکی یکی و نرم نرم مار می شدند.اندامهای مار یکی یکی و نرم نرم به او تبدیل می یافتند.
تا عاقبت او ماری شد و گریخت و مار ادمی شد و ایستاد.
و اینگونه تا ابد انچنان به هم مسخ می شدند که خود نیز نمی دانستند ماری بوده اند یا ادمی
.
دوستم اینها را می گفت در سفر به انجا که بر دروازه اش نوشته اند:
ای انکه به اینجا وارد می شوی!
دست از هر امیدی بشوی.
می بینی مصطفی !
چه دوستانی دارم من!

