تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
جمعه 31 خرداد1387
حضرت علی
 

تقدیم به خودم. که اینقدر افسوس می خورم.

چند وقت پیش داشتم کتابی می خواندم.

حدیثی از اربابم علی (ع) نوشته بود.

خیلی چسبید.

فرمودند:

اگر در به دست اوردن ان چیزی که برایش تلاش می کنی شکست خوردی

نسبت به ان چیزی که داری افسوس نخور.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 16:18 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 13 خرداد1387
پاره آجر
تقدیم به فاخته. که او را نمی شناسم. اما انگار همیشه توی زیر زمین است.

( این متن را یک نفر که اسمش را نمی گویم در نظرات خصوصی نوشته بود.)

پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

- می بینی پسر خاله!

انگار همه جا هنوز ادم پیدا می شه

خیلی زیاد

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 9 خرداد1387
مژده
سلام

 

 

حتما به وبلاگ اقای داودی سر بزنید

 

 

چه جوری بگم ؟

 

 

حتما سر بزنید

 

 

ادرس در پیوند ها ی وبلاگم هست

 

 

ایشون خیلی کم پیدا هستند

 

 

من که قدر می دونم

 

 

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:30 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 8 خرداد1387
البلا لالولا
این پست تقدیم به دخترم که بسیار پر تلاش است.

سالهای سال می شنیدم که خداوند هر که را بیشتر دوست دارد بیشتر به او

 بلا می فرستد.

سر کلاس هم برای بچه ها همین را می گفتم وقتی به این جمله ی 

دوستم تاگور می رسیدم:

دوستت دارم از این رو مکافاتت می کنم....

و بعد برایشان این شعر را می خواندم:

هر که در این بزم مقرب تر است         جام بلا بیشترش می دهند

فکر می کردم هر کس که مریض تر باشد و یا بدهکارتر باشد و یا چیزهای از

این دست " او مقرب خداست.

و حالا هم همین را می پذریم.

اما می توان قضیه را اینگونه هم که من می گویم نگاه کرد و نظر داد.

من به هیچ وجه به نظرم اعتماد ندارم.

کمک کنید.

و اما نظرم:

می گویم که شاید منظور از بلا این برداشتی که ما امروز از بلا داریم نباشد.

شاید منظور خداوند این باشد که من انهایی را که دوست دارم  درگیر تلاش

 می کنم.

زندگی انها را انگونه می سازم که همیشه درگیر برنامه ریزی برای درس و

روزنامه و ورزش و مطالعه و

کلاس دکتر صدری و کلاس دکتر بینا و کلاس موسیقی و کلاس قران و حافظ

 و فردوسی و بیهقی و بتهون

 و دانته و .......... دیدار از پدر و مادئر و خرید هدیه برای بچه های فامیل

 و .........

و شاید منظور خداوند از اینکه می گویند من زندگی کافران را در اسودگی

قرار می دهم تا به من

نیندیشند و روزی به خود ایند که دیگر دیر باشد این است که زندگی ایشان

 دچار بی برنامگی و پوچی و

باری به هر جهتی و کسلی و تنبلی و خواب و چرت و خمیازه و بی حالی

 و........اینها باشد.

اینجوری هر کس از هر طبقه ای پولدار یا فقیر عالم یا نادان

می تواند جزو دوستان خدا و یا دشمنان خدا باشد.

یادم هست در تفسیر ساده ای از قران خواندم در ذیل این ایه:

و اذا فرغت فانصب.

( هر گاه نمازت تمام شد به نوافل بپرداز) یعنی بلند نشو برو

اما ان تفسیر که خواندم این ایه را اینگونه معنی کرده بود که می تواند موید

 حرف من باشد:

( هر گاه که کار خوبی انجام دادی به کار خوب دیگری بپرداز.) یعنی همیشه

 در تلاش باش

نمی دونم .شاید اشتباه می کنم.

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:42 | | لینک به این مطلب
جمعه 3 خرداد1387
پیرجمالی

سلام

این پست تقدیم به انهایی که باور می کنند

اینقدر ها هم عجیب نبود که بنا باشد اینقدر شوق زده شوم.

اما برخوردهای دیگران با این تلفن مرا در حالتی فرو می برد که از ان لذت فراوان می بردم.

و اینکه ان را برای شما بیان می کنم نیز به همان شیطنت بر می گردد تا برخورد شما را نیز ازمایش کنم.

.............. و از ان لذت ببرم.

تلفن زنگ زد. داشتم اماده می شدم تا بروم باغ رضوان زیارت اهل قبور.

می گفت از دوستان قدیمی است.

دوستان زمان جنگ.

راست می گفت.

پیر جمالی بود. بیست و شش سال پیش.وقتی که زیر رگبار گلوله ها گیر کرده بودیم .

و او یک سنگر عجیب زیر زمین کنده بود. با ورودی تنگ. اما ان زیر مثل هتل بزرگ بود.

مرا برد و ان را به من نشان داد. اگر محاصره می شدیم انجا هیچکس ما را پیدا نمی کرد.

با هم وعده گذاشتیم . تکیه شهدا.

قبر دوستانمان را یکی یکی پیدا کردیم.

حقوقی فرمانده ی گردان. زمانی  ان دوست بی ریا.

و با هم حرف زدیم. از گذشته ها .از دوستان. و گلوله ی مستقیمی که دوستانمان را کشت.

حس عجیبی به سراغم امده بود.

حسی که سالها قبل داشتم. اینکه هر وقت احساس نیکی داشتم سریع به دیگران انتقال می دادم.

اینکه فکر می کردم وقتی شادم همه در این شادی با من شریکند و من موظفم ان شادی را به انها هدیه دهم.

ما ان روزها اینگونه بودیم. و امروز دوباره مثل ان روزها شده بودم. مثل بچه ها شاد و بیریا با او حرف می زدم و از اینکه ارمانهایم را  شفاف می گویم لذت می بردم.

سالها پیش ارام ارام بعد از تحقیرهای فراوان تصمیم گرفته بودم این حس را فراموش کنم.

نزدیکانم به من اموختند که باید چگونه باشم. و من ناخواسته به انچه نمی خواستم تبدیل شده بودم .

دوستم این حس زیبا را دوباره در من بیدار کرد.

ایندفعه ان را مفت نی فروشم. و ان را ارزانی ادمهای حقیر نمی کنم .

وقتی در خیابان قدم می زدیم به خودم می گفتم ما قهرمان ها ی جنگ هستنیم.

بازمانده از روز های سخت. استخوان شکسته و خسته ایم هنوز.

پر از گرد و غبار دشت عین خوش.... با خاطرات تلخی از روزهای شکست.

اما هیچ دختر زیبایی در حالی که کلاه سفیدش را گرفته باشد تا باد انرا نبرد برایمان دست تکان نمی داد.

برایمان هیچ پرچمی اویزان نکرده بودند

و مردان شادی نبودند که با تکریم به چشمان ما چشم بدوزند و ما را تمجید کنند.

 و ...شیطنت از همین جا اغاز شد.

من اینبار زرنگتر از ان بودم که دیگران را در حس خودم شریک سازم . بی ازمون.

برایش میهمانی ترتیب دادم در باغ دوستم.

او را به همه معرفی کردم.

 و گذاشتم هیچکس او را نبیند.

او که امتحان داشت و وقت نبود او را ببیند

و او که از به هم ریختن کمدی که عکس های دوران جنگم در ان بود می نالید.

و او که اصلا هیچوقت نیست.

گذاشتم هیچکس او را نبیند.

تا برای خودم تازه بماند تا ابد.

هیچکس نمی توانست او را ببیند.

حالا...

من مانده ام و او که قرار گذاشته ایم برای اخر خرداد  از تهران بیاید برویم محسنی را پیدا کنیم وسه تایی برویم اران خانه ی بتولی را پیدا کنیم و عکس هایی که داریم به خانواده اش بدهیم

وبرویم خانه ی زمانی و.....................

من همه ی انها را که برایم محترم بودند ازمودم. من و دوستانم  و حس هایمان انچنان مهم نیستیم.

باری به هرجهتیم در نهایت  نزدیکانمان. بیگانگان که جای خود دارند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:2 | | لینک به این مطلب