دوستم نظامی می گفت:
حضرت سلیمان(ع) و بلقیس فرزند دار شدند.
کودک دست و پایش حرکت نمی کرد.
حضرت سلیمان(ع) از خداوند پرسید که چرا چنین است.
شنید که اشکال در خودتان است.
سلیمان(ع) به بلقیس گفت که داستان چیست؟ و ایا تو چیزی داری که از من پنهان
می کنی؟
بلقیس گفت که اری. من هر چند زیباترین و با شکوه ترین همسر جهان رادارم. اما
هرگاه مردی به دیدن تو می اید از پشت پرده به او می نگرم تا ببینم او چگونه
است.تو زیبا تری یا او؟
هماندم دست های پسر خوب می شود.
سلیمان(ع) هم به بلقیس گفت که من هم هرچند ثروتمند ترین مرد جهان هستم
اما هرگاه مردی به دیدن من می اید اول به دست او می نگرم تا ببینم برای من چه
هدیه ای اورده است.
هماندم پای فرزند خوب شد.
اگر از من بپرسید این داستان حقیقت دارد می گویم اری . حتما حقیقت دارد.
اما در محتوای هر حقیقتی می تواند حقیقت دیگری و چه بسا بزرگتر نهفته باشد.
و ان این است:
اگر من در نزدیکانم کاستی ای می بینم این کاستی می تواند به خود من برگردد.
و من بیهوده به فکر درمان ان در بیرون خودم هستم.
ریشه ی اکثر عیبها در درون ماست.
دوستم مولوی در جایی می گفت:
ابر بر ناید پی منع زکات
از زنا افتد وبا اندر جهات
پس من برای درمان بد اخلاقی و یا تنبلی و یا هر زهره مار دیگری در فرزندم باید ان
زهره مار را در خودم بجویم و بکشم.
در مورد فرزند مطمئنم.
اما در مورد دیگران مخصوصا بزرگترها انچنان مطمئن نیستم.
حالا می فهمم فلسفه این که خداوند بزرگ از ما می خواهند او را صدا بزنیم چیست.
ایشان که می دانند.
و اینکه در دین مسیح در پرده از گناهان می گویند.
و اینکه در عرفان سرخپوستی مراسم کریستن دارند.
اره پسر خاله!
چقدر بیراهه رفتیم.
باید برگردیم این همه راه رو.
دوستم مولانا می گفت:
پس تو را هر غم که پیش اید ز درد
بر کسی تهمت منه بر خویش گرد
و من با تمام وجودم این پند دوستم را می فهمم.
و همیشه در برخورد های اجتماعی ام مواظب این مطلب هستم و همیشه به خودم می گویم:
هی!
مواظب باش!
اگه بد برخورد کنی حتما فردا یا پس فردا یا پسین فردا عکس کارت را می بینی.
اما خنگی را که دیگر کاریش نمی شه کرد.
وقتی مواظبم کمتر خنگ باشم خوب است.
بدبختی وقتی است که فکر می کنم خنگ که نیستم هیچ خیلی هم سرم می شود.
هیچ وقت حس عجیبی را که در برخوردهای پسرم یا دخترم نسبت به خودم دارم قابل بیان نیستم.
دقیقا یاد خودم و مرحوم پدر می افتم.
ای کاش یکی می فهمید!
فقط یکی از شماها
که کلید همه ی خوشبختی ها رضایت پدر و مادر است در امور جاریه.
امور جاریه.
امور جاریه.
در لبخند شما
در اطاعت برده وار شما
در واکس زدن کفش
در شستن ظرف ها
اخه چرا نمی فهمید؟
بعد دیر می شه ها؟
گفته باشم!
واینکه :
دیگه هیچکس حق ندارد تهدید به ننوشتن کند.
چه سحر!
چه پاک!
چه مهدی!
چه من!
یا علی
رحمه الله و برکاته
چه وبلاگ گرمی بود.
مگه نه؟
می ذارم نظرات باز باشه.
تا یک ماه دیگه.

