تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
پنجشنبه 29 شهریور1386
نور
سلام

این پست را به سلمان هدیه می کنم به خاطر دستان و پاهای قوی اش. و به خاطر ذهن پاکش.

...دوستم نسفی گفت:

ای درویش! به این نور می باید رسید و این نور را می باید دید وازاین نور در عالم نگاه می باید کرد..............و شیخ ما می فرمود که من بدین نور رسیدم  و این دریای نور را دیدم. نوری بود نامحدود و نا متناهی و بحری بود بی پایان و بیکران. فوق وتحت ویمین ویسار و پیش و پس نداشت.

در ان نور حیران مانده بودم.خواب وخور و دخل وخرج از من برفت و نمی توانستم حکایت کرد.

با عزیزی گفتم که حال من چنین است. فرمود که برو و از خرمنگاه کسی مشتی کاه بی اجازت خداوند( صاحب ان ) بردار.

برفتم و برداشتم .ان نور را ندیدم...................

ای درویش!

هر که به این دریای نور رسیده باشد و دراین دریای نور غرق شده باشد ان را علامات بسیار باشد. با خلق عالم به یکبار به صلح باشد..........و هیچ کس را به گمراهی و بی راهی نسبت نکند و همه را در راه خدای داند و همه را روی در خدای بیند و شک نیست که اینچنین است..........

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:29 | | لینک به این مطلب
جمعه 23 شهریور1386
............دوستم نسفی گفت:

عرفا دو دسته اند. انان که از همه چیز دنیا کناره گرفته اند و هر گاه دنیا به هر نوعی

به انها

روی کند انها دنیا را ترک می گویند و انان که به هر چه از خدا برسد راضی اند وشکر

می گویند. نو برسد

 نو می پوشند .کهنه برسد کهنه می پوشند.

.می گفت:

عمری هر دو شیوه را ازمودم و نمی دانم کدام بهتر است. هر دو منافعی دارند و

مضاری.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 18:26 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 21 شهریور1386
وای بر من
........ و دوستم عباس می گفت :

 

............اما قرآن خواندم و فکر کردم چه خسران عظيمي است آنكه

قرآن را درجواني نخوانده باشد ......

 

وای !

وای برمن !

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:58 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 15 شهریور1386
راهنما
سلام

دوستم مولوی یک بیت زیبا دارد:

پس جلیس الله گشت ان نیکبخت      کو به نزدیک سعیدی برد رخت

بارها فکر می کردم که من چگونه می توانم جلیس الله باشم وقتی نمی توانم

انسان های سعید را بشناسم؟

انسانهای سعید چه شکلی اند؟

من صبح تا شب با هزار تا ادم سرو کله می زنم. کدومشون سعیدند؟

تازه خیلی ها ( مثل خودم)

فیلم ادمهای سعید رو  بازی می کنند.

به قول دوستم مولوی:

چونکه بس ابلیس ادم روی هست      پس به هر دستی نشاید داد دست

تا اینکه یه دوست فرانسوی دارم  کمکم کرد. اسمش انتوان دو سنت اگزو پریه.

می گفت:

وقتی کوچک بودم کتابی در باره ی مار های بوا خواندم. نقاشیی کشیدم که یک مار بوا

فیلی را خورده بود. اما هر کس نقاشی مرا می دید می گفت این یک کلاه است.

من مجبور می شدم نقاشیم را برایش توضیح دهم.

حالا این نقاشی که همیشه ان را به همراه دارم خیلی به دردم می خورد.

هر وقت به ادمی می رسم که فکر می کنم ادم بزرگی است نقاشی

را نشانش می دهم.اگر گفت که این یک کلاه است با او در مورد قیمت

ماشین و زمین و کارت بنزیین و .............صحبت می کنم.

و اگر  گفت که این یک مار بوا است که فیلی را بلعیده  ..............

خیلی با او حرف دارم. هر چند هیچ سخن نگویم.

در حقیقت ان نقاشی برای  دوستم انتوان سنگ محکی شد در شناخت انسان های سعید.

من در به در دنبال یه همچین نقاشیی می گردم.

 یه چیزی که دیجیتالی هم باشه و وقتی به ادم بزرگ می رسم هی بوق لطیف بزنه.

اینجوری بهتره.

ببین پسر خاله!

خیلی به درد ادم می خوره.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 6:26 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 5 شهریور1386
دلقک

هدایت الله نوروزی برامون بلیت گرفته بود.

کنسرت محمد اصفهانی .جالبتر اینکه برامون پذیرایی هم خریده بود.

مجری دکتر اذری بود.

داستان های قشنگی می گفت.

یکی از اونها خیلی چسبید.

می گفت:

یه نفر خیلی دچار افسردگی بود. خیلی. رفت پیش یه دکتر فوق تخصص. دکتر پس از

ازمایش های فروان به او گفت که باید شاد باشد و بخندد.

ولی او نمی توانست بخندد.دکتر از او خواست که حتی این کار را تصنعی هم شده انجام دهد.

ولی او نمی توانست. دکتر از دوستانش کمک خواست. دوستانش ادرس سیرکی را دادند که دلقک

فوق العاده ای داشت. همه را تا حد مرگ می خنداند.

دکتر ادرس ان سیرک و ان دلقک را به  به بیمار داد تا چند روزی به انجا برود.

بیمار غمگینانه گفت که ان دلقک خودش است و ان سیرک محل کارش.

می بینی پسر خاله!

می بینی!

چقدر مردم به هم شبیه هستند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:1 | | لینک به این مطلب
جمعه 2 شهریور1386
پادشاه فیل ها و کوزت
..........پادشاه فیل ها در جنگل قدم می زد.با همسر زیبایی که به تازگی اختیار کرده بود.

و از رویاها ی اینده می گفتند.نرمه های ابشار روی صورتشان می لغزید و خنده هایشان شکوفه های

درختان می شد.

محافظان در دوردست ها قدم می زدندو جز شاپرکهای پر خط و خال هیچکس معاشقه ی انها را

نمی شنید.

..................پادشاه فیلها به کنار برکه رفت تا گل زیبایی برای او بچیند و ناگهان دچار تمساحی شد.

تمساح می خواست او را به درون اب بکشد وپادشاه به سختی مقاومت می کرد.

ارام ارام پادشاه به درون اب رفت وجز نوک خرطومش از اب بیرون نماند.

و او با یاس ناله ای سر داد:

ای راماناما!

مرا در یاب.

و انوقت راماناما اورانجات بخشید وبه ساحل باز اورد.

                    ( از مظومه ی مهابهاراتا)نقل به مضمون

 

...........انوقت دیگر این مخلوق کوچک  و نا امید نتوانست خویشتن داری کند و فریاد کنان گفت:

خدایا کمکم کن.

خدایا کمکم کن.

هماندم احساس کرد که سطل دیگر سنگینی ندارد.دستی که به نظرش بزرگ می امد دسته ی سطل را

گرفته وبا قوت بلند کرده بود. کوزت سر برداشت.هیکل بزرگ سیاهی مستقیم وبلند در کنارش راه 

می امد. .......................او ژان والژان بود.

                                 ( از بینوایان) نقل مستقیم

 

پسر خاله!

اگر اینجوری خدا را بخوانیم ممکن است جواب بگیریم.تمام تلاشمان را کرده باشیم. به گونه ای که مایوسانه به خداوند بگوییم:

خدایا کمکم کن.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:26 | | لینک به این مطلب