تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
یکشنبه 31 تیر1386
سلام

بعضی ادمها چه قدر می توانند پاک و منحصر به فرد باشند!

و بعضی لحظه ها چقدر رویایی!

ملاباشی یه کتاب برای روز معلم برام اورده بود.دیشب دست گرفتم بخونم. ( نیایش) مهاتما گاندی

فکر نمی کردم اینقدر کتاب عظیمی باشد.

وقتی ان را می خواندم احساس می کردم یکی از عرفای خودمان  مثل مولوی یا مجتهدی دارند با من حرف می زنند.

یعنی چی؟

ایا یعنی کلام طیب یکی است و در هرجا وبه هر زبانی پراکنده؟

ایا یعنی الله نور السموات و الارض؟

دوست دارید چند فراز از اون رو بخونید؟

علی صادقی می گفت کتاب خوبی نیست و تعجب می کرد که منو شگفت زده کرده.

-ما برای خدمت به همنوعان خود زاده شده ایم و نمی توانیم به درستی از عهده ی این خدمت بر اییم مگر اینکه کاملا بیدار باشیم.

 

-پس روز خود را با نیایش اغاز کنید و ان راچنان با روح خود در امیزید که تا غروب همراه شما باشد.

 

-من فقط به خاطر نیایش های همه روزه ام در اینجاست که حس می کنم مزه ی طعام حکمت را چشیده ام.

 

-انسان به چیزی تبدیل می شود که در هوای ان می سوزد و ارزویش را در سر می پروراند . ضرورت نیایش نیز از همین امر ناشی می شود.

 

-................

 

مترجم : شهرام نقش تبریزی

نشر نی-تهران.خ انقلاب.پاساژ فروزنده. شماره ی ۵۱۲. تلفن ۶۶۴۹۸۲۹۳

 

هر کس خرید ده تا هم برای من بخرد.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 8:4 | | لینک به این مطلب
جمعه 29 تیر1386
بچه های من

سلام

دیروز همه ی بچه ها روزه بودند.

غروب رفتند نماز جماعت.

بعد رفتند جلسه ی قران.

هی!

پسر خاله می بینی؟

اینا همونان که توی مدرسه ی امام علی(ع) قیافه هاشون بعضی وقتها مثل اردک بود.

حالا مردی شده اند.

و در دشت های بیکران سیر می کنند.

وبه افقهایی می نگرند که از چشم من پنهان است.

دیگر اردک نیستند.

مرغ دریایی اند.

هی!

پسر خاله می بینی؟

من حق دارم اینگونه لذت ببرم؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:55 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 تیر1386
خواب
سلام

یه روز داشتم یه فیلم می دیدم.

خیلی قشنگ بود.

یه فیلم سرخپوستی.

رییس سرخپوستها حرف قشنگی زد وقتی به مکانی رسیدند که در خواب دیده بود اونجا محل مرگ اونه.

گفت:

ما وقتی بیداریم خوابیم. وقتی می خوابیم از خواب بیدار می شویم.

وفهمید که زمان مرگش فرا رسیده. اونجا موند و زیر درختی که در خواب دیده بود ارمید.

تفسیر خواب در قران کریم یکی از هدیه های الهی است که نصیب بعضی از پیامبران می شود.

مثلا یوسف( ع). خداوند به او تفسیر خواب اموخت.

ما هر روز و هر شب  وقتی می خوابیم مشمول بارانی از راز های الهی می شویم که بر ما می بارد.

اما کیست که انها را بر ما هویدا سازد؟

من فکر می کنم این طور فرو رفتن در زندگی روز مره باعث شده با این امور بیگانه شویم.

پدران و مادران ما خیلی بیشتر از ما با اسمان دوست بودند.

خود من قبل از این حادثه خوابی دیدم که نتوانستم ان را تعبیر کنم.

مثل قدیم هم نیست که کسانی مثل اقای نخودکی یا اقای بهجت یا اقای مجتهدی در دسترس باشند.

بزرگوارانی هم که می شناسیم رفته اند توی کار انرژی هسته ای و نما یندگی مجلس و ......

حیف که اینقدر تنهاییم.

دیشب دوستم خواب دیده بود اقای بهجت رفته اند دیدنش.

شما چه خوابی دیدید؟

ما رو هم مهمان کنید.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:29 | | لینک به این مطلب
شنبه 23 تیر1386
حاج اقا نخودکی
حاج اقا نخودکی رو که می شناسید؟

اصفهانی بوده. شاگرد حاج اقا تخت فولادی.شاگردا! نه مثل شما!

( هرکی اینجا چیزی به من گفت  خیلی خره!)

سخن قشنگی به یکی از شاگردانش گفته:

دوتا کار رو حتما انجام بده. مرتبا.

نماز اول وقت و حل مشکل مردم.

و خودش مرتبا این کار را می کرد.

کتاب نشان از بی نشان ها  را حتما بخونید.

دوستان!

خدا رو شاهد می گیرم توی این نماز اول وقت چیزهای غریبی نهفته است.

از دست ندهید.

یه چیز هایی هست که جا نشین نداره.

مثل نماز اول وقت. مثل مادر.

من رو هم دعا کنید از نماز گزاران باشم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:20 | | لینک به این مطلب
جمعه 22 تیر1386
مادر- پدر
داشتم زیارت اهل قبور می خوندم

نوشته بود:

......انتم لنا فرط و نحن بکم لاحقون.......

.....شما در  رفتن  از ما پیشی جستید  و  ما به زودی

به شما ملحق می شویم..........

خیلی حال داد .

به قول( پاک)  چسبید

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 1:19 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 20 تیر1386
یک درخواست
سلام

بخش فیلم های درخواستی خیلی بهم کمک کرد.

اما وقتی دیدم هیچکس از فیلم ( نقش عشق) صحبتی نکرد دلم گرفت.

خیلی.

حالا درخواست دیگری دارم.

می شه بهترین بیتی که تا حالا خوندید برام بنویسید.

با نام شاعر.

ممنون.

ملک سخن به مملکت جم نمی دهم

یک بیت عاشقانه به عالم  نمی دهم

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 12:40 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 17 تیر1386
التماس دعا
سلام

شنیدم مادر محققیان( همون انجیر ده) دو سه ماهه به هوش نیامده.

دست به کار شید ای دردانه های هستی.

امشب دست به کار شید.

دعای نیمه شبی .......................

هی  پاک! دست به کار شو و امشب  کار عظیمی در پیش بگیر.

هی سحر! دست به کار شو.

این وقت هاست که باید یه کاری بکنید دیگه.

من انجیر ده رو خیلی دوست دارم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:49 | | لینک به این مطلب
شنبه 16 تیر1386
نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:20 | | لینک به این مطلب
جمعه 15 تیر1386
سلام
سلام

می خوام یه درخواستی بکنم که خیلی به درد من میخوره.

حقیقتش با انسان بزرگواری روبه رو شدم که مثل نادر خیلی از فیلم میدونست.

یه جورهایی بیشتر از نادر.

داستان از اینجا شروع شد که وقتی از کلاه قاضی بر می گشیم وبحث انشان شناسی پیش اومد

هر دو به این نتییجه رسیدیم که فیلم خیلی خوب می تونه ادم رو در شرایط سختی قرار بده که

روزی انسان های بزرگ در ان قرار گرفته اند.

حالا می خوام که در این پست  فهرستی از  بهترین فیلم هایی که دیده اید بنویسید.

یا علی

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 17:33 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 14 تیر1386
مامان
سلام مامان!

کجایی؟

می بینی پسرت رو؟

با یه تجربه ی عجیب دست و پنجه نرم می کنه.

اولین سالی که نمی دونه روز مادر به کی هدیه بده.

و ناتوان و مفلوک  مث بچه ها

هی این دگمه های لعنتی رو فشار می ده

و هی اشک می ریزه.

مامانی!

مث بچه ها دلم گرفته.

چرا منو ول کردی رفتی.

قربون اون خنده هات برم.

و اون دعایی که همیشه بهم می کردی:

( الهی  دست به خاکستر می زنی طلا بشه....)

مامانی.

به کی هدیه بدم؟

مامانی!

صدام رو می شنوی؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:27 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 10 تیر1386
سلام
سلام

مسابقه ی دختر مصطفی فراموش نشه

این متن یک عرض تسلیت بود از طرف یکی از دانش اموزان در ایمیل

تازه اونو خوندم. بعد از چهل روز

ببینید چقدر صمیمانه منو تسلی داده!

salam aghaye nabavi.khub hastid?man fayyaz hastam.mikhastam ye pishnahad be shoma bekonam.avval inke hich vaght be khoda nagid
ke moshkelate bozorgi daram.balke be moshkelate khod beguyid ke khodaye bozorgi daram.(albate hatman tahala 100 bar in gomle ra shenidid!)matalabe dige inke vaghti pedaram
pedar va madar khod ra dar yeksal az dast dad
saay kard be jaye gerye va zari,yado khatereshan ra dar khod va khanevadeye khod zende negah darad va hengame shadi bishtar az anan yad konad,na dar vaghte deltangi.omidvaram shoma niz dar lahazate shadi az pedar va madare khod yad konid.ziad har zadam.inaro ke khodetunam midunestid.be har hal mikhastam deldari dade basham.
mard an ast ke dar keshakeshe dahr,sange zirine asiab bashad.(albate be sharte inke badansazi kar kone).be omide didar
نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 18:45 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 10 تیر1386
یه موضوع مهم
سلام

قبل از هر چیز مسابقه ی پایین فراموش نشه.

اما دیروز  یکی اومد پیشم با یه مشکل عجیب.

دختر بسیار خوبی داره.

وخواستگار هایی که ارام ارام دارند می ایند.

و دخترش که میگه  قصد ازدواج نداره.

می گفت هرچی با دخترم حرف می زنم فایده ندارد.

چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من رفتم پیش یکی از دوستام که اهل دله.

اون گفت :

ادم توی زندگیش فرصت های زیادی داره. یک میلیون فرصت.

هر کدوم رو که از دست بدی  بازم فرصت داری.

اما همه ی این فرصت ها اهنی یا برنزی و به ندرت نقره ای هستند.

فرصت های طلایی بسیار کمیابند و نادر.

باید انها را پاس داشت و با چنگ و دندان به ان اویخت.

از دست دادن این فرصت ها اندوه فراوان به همراه دارد.

حالا چگونه باید این فرصت های طلایی را از بقیه باز شناخت؟

سه تا راه دارد.

۱- باید خیلی خیلی باهوش باشی.( در صد کمی از ادم ها اینجوریند.)

۲- مدام با ادمهای باهوش و باتجربه در تماس باشی. گرسنه ی مشورت باشی. مثل بچه ها که گرسنه ی اسباب بازیند گرسنه ی مشورت با دیگران .

۳- در نمازت از خدا بخواهی که مسیر زندگی ات را انگونه رقم بزند که در تصمیم های مبهمی که می گیری ناخوداگاه فرصت های طلایی را انتخاب کنی.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 13:8 | | لینک به این مطلب
شنبه 9 تیر1386
دختر مصطفی
شنیدید که مصطفی یه دختر گیرش اومده به نام کوثر؟

مصطفی برای دخترش یه پست زده و توی اون نوشته:

 

و ما تو را کوثر نامیدیم باشد که منشا خیر کثیر برای خودت و ما باشی. دخترم به عرصه آزمایشها و ابتلائات خداوندی خوش آمدی.

من می خواهم یک مسابقه یگذارم.

متمم جمله ی اخر را تغیر دهید. ( به عرصه ی  ازمایشها و ابتلائات خداوندی)

نباید ۱۰  کلمه بیشتر باشه.

داوران ( پاک- سحر -سلمان- نادر - یوسف - خودم)

جایزه: یکی از کتابهای گوشه ی زیر زمین

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 16:48 | | لینک به این مطلب
شنبه 9 تیر1386
ماوا
"روزی که فرشته ها جان انسان ها را می گیرند. به آنها می گویند شما چرا اینقدر ضعیف بودید؟
آنها می گویند ما مستضعفینی بودیم که راه چاره ای نداشتیم.
فرشتگان می گویند مگر زمین خدا وسیع و بزرگ نبود؟ چرا به جای دیگری کوچ نکردید؟ چرا همینطور بدبخت ماندید؟ پس ماوای شما جایی
جز جهنم نخواهد بود."

"قران کریم"

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 7:46 | | لینک به این مطلب
جمعه 8 تیر1386
سلام
سلام

چند بار بگم!

برید وبلاگ  دوستم متقی را بخوانید.

سحر!

ادرس اون پایینه.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:25 | | لینک به این مطلب
جمعه 8 تیر1386
دعای کمیل
سلام!

چقدر این دعای کمیل قشنگه.

چقدر قشنگه.

داشتم دعای کمیل می خوندم.

به این فراز رسیدم:

....دستور دادی که نویسندگان گرامی  ( فرشتگان) که انها را بر من گماشتی   هر چه از من سر می زند بنویسند.

و انها را به همراه اعضای بدنم شاهد کار هایم قرار دادی.و خودت هم شاهد کارهای من هستی.از ورای فرشتگان.

 و گواه هستی بر  انچه که از فرشتگان نهان است.

و تو با مهر خود کار های مرا از فرشتگان نهان داشتی.و با فضل خود انها  را پنهان کردی......

چیزی که خیلی برام جالبه و شگفت انگیز اینه که خدای بزرگ برای من مامور گذاشته اند .اما خودشان

کارهای مرا از چشم ماموران پنهان  می سازند.

و دیگه اینکه من خیلی مهم هستم . خیلی. مامورانی دارم. و خدایی که مراقب من است.

من یک نقطه ی مجهول و تنها در فضای بیکران کهکشان ها نیستم.

من خیلی معلومم.

چقدر لطف می کنید اگه فراز هایی از دعای کمیل رو برام بفرستید. با تفسیر خودتون.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 1:15 | | لینک به این مطلب
شنبه 2 تیر1386
سلام

یادمه وقتی داشتم تز فوق لیسانس می نوشتم مجبورشدم برای یکی از فصلها به نام (زن در جنگ)خیلی کتاب در باره ی (زن) بخوانم.

بعضی از اون ها خیلی جالب بود.مثل (زن به ظن تاریخ)یا( جنس ضعیف).

چند روز پیش برای پیگیری کارهای مالی مرحوم پدر رفته بودیم خانه ی یکی از شریکانش.

زن شریک مرحوم پدر که سه تا دختر داره و یک پسر مرتب می گفت :

من همین یک بچه را دارم.منظورش پسرش بود.

قدیم قدیما که تازه معلم شده بودم توی روستای  خویگان  درس می دادم.

می خواهید اسم بعضی از دختران اون روستا را برایتان بگویم؟

ما بس- ما همین بس- دختر بس - قز بس ( قز یعنی دختر)- خدا بس- همین بس -......

یه روز  رفته بودیم  یه کوه سنگین. یه گروه هشت نفره جدا شدیم بریم قله. نزدیک قله از کنار چادر عشایر رد شدیم.

من قله نرفتم. به چادر یکی از عشایر رفتم تا نماز بخونم. پیر زنی بود با دو تا پسر. ویه دختر بسیار زیبا. شاید دوازده یا سیزده ساله.

ناهارم رو با اونا خوردم. وقتی می خواستم بیام مادره گفت:

ببین!

تو توی چادر من نماز  خوندی.

این دختر مال تو. برش دار ببر.

اینها رو گفتم تا نظرات شما را ببینم.

چون می خوام یه پست جالب بزنم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 12:15 | | لینک به این مطلب