چند شب پیش با پسر خاله محمود ایزدی ( فرمانده ی جنگ های سه ماهه) رفتیم دیدن بابای احمد.
سرطان وخیم داره.
داره می میره.
یکی دیگه هم اومده بود دیدن.
پسر خاله گفت:
بابای این توی روستا عاشق یه دخترشد.دختر را به او ندادند.او به هر دری زد فایده نداشت.
بالا رفت پایین امد اشک ریخت فریاد زد التماس کرد..............
تا اینکه در روستا پیچید پسری به خواستگاری دختر رفته.
رفتن ها و امدن ها و اب پاشیدن ها وکیل کشیدن ها و...................
و او در گوشه ی تاریک دیواری از دور عروسی را تماشا می کرد. و می گریست.با غمی که از تاریخ فزون تر بود و از زهر کشنده تر................
فردای ان روز به سربازی رفت و تا دو سال نیامد.
بعد از دو سال استخوان شکسته و خسته از راه رسید.
ازدواج کرد و یک پسر گیرش امد.
همان پسری که امده بود بابای احمد را ببیند.
زن بعد از زایمان می میرد.
اون دختر از اون مرد حامله نمی شنود.تحقیر می شود و بعضی وقت ها به سختی کتک می خورد.
و در اخر ط ل ا ق می گیرد.
وان مرد با احترام به خواستگاریش می رود.ازدواج می کنند.اما با غم. با اشک.
هی!
می بینی پسر خاله!
عجیب دنیاییه!
نا مردیش نا مردیه!
مردیشم نا مردیه!
می بینی پسر خاله!
می بینی!
۱
من از اینکه دوستانم اینقدر با معرفتند از خودم خجالت می کشم.
همچنین خدا را شکر می کنم از اینکه روزی من رو در این قرار داده.
راستی
....نمی دونم می شه این رو بنویسم یا نه
اگه نباید بنویسم بهم تذکر بدین.
یکی اومده بود فاتحه ی مرحوم پدر.
خیلی پیر بود.
پسر خالم گفت :
عبدالله ! داستان این مرد رو میدونی؟
وقتی برادرش می میره به رسم اون روز زن برادرش رو می دن به این.
اون وقتا جوان بوده. تقریبا هم سن زن برادرش. هر دو حدود بیست سال. با یه بچه از برادرش.
اون عاشق زن برادرش یعنی زن خودش بوده. می شه ضرب المثل روستا و مثل یک فرشته از پسرش مواظبت می کنه.
اما تا سه سال بعد بچه دار نمی شوند.روزی زنهای نزدیکان زن او را مواخذه می کنند که چرا بچه دار نمی شوی؟
بغض زن می ترکد و با گریه می گوید که او در این سه سال حتی دست هم به او نزده است.
بزرگان و روحانی ده او را می خواهند و او را شماتت می کنند.
او عصبانی می شود و با گریه می گوید:
یعنی شما انتظار دارید من به زن برادرم دست بزنم؟
انها برایش توضیح می دهند
اما ...
عجب دوستانی داشته پدر من!
عجب سنت هایی داشته اند
سنت های فراموش شده
تورو خدا اگه نباید می نوشتم بهم بگین
شنیدم یکی از کلکهای شیطان اینه که کاری می کنه که ما نسبت به
نزدیکانمان ارزوهای خیلی بزرگ داشته باشیم.
ارزو داشته باشیم برای پدر و مادر و برادرمان و .... بزرگترین قصرها را
بسازیم.
وشاید اگر پیش بیاید خودمان را فدای انها کنیم.
اما شیطان در همان موقع ما را از زمان حال غافل می کند.
نمی گذارد به پیش نزدیکانمان برویم و انهارا شاد کنیم.
شانه هایشان را ماساژ دهیم.
لباسشان را اطو کنیم.
اتاق را جارو کنیم.
برایشان هدیه های کوچک بخریم.
بد اخلاقی نکنیم.
بد خلقیشان را پذیرا باشیم.
.....اما هزران ارزوی بزرگ برایشان داشته باشیم.
هزران.
عجب فریبی خورده ایم دوستان!
مگه نه؟
مثلا امروز خانم عباسی سرگروه دینی شروع کرد به جک تعریف کردن.
من خیلی خندیدم و توی دلم دعاش کردم.دعا کردم عاقبت به خیر بشه.
هر وقت اونو می بینم یاد (پاک) می افتم.
بهم گفتند توی اخلاقش نیست که جک بگه.
اما جالب تر از همه تسلیت (علی) بود.
بچه ی محل. همه می گن خله. راست هم می گن.
اومد خونه. برام پیتزا خریده بود و یه لامپ.
می گفت :
این لامپ رو یه جا وصل کن و بذار روشن باشه تا بسوزه.
می گفت:
خواب بابات رو دیدم. شب می خوام برم قم بابات رو دعا کنم.
می گفت :
اگه نرم سه نفر دیگه می میرند.
علی دیونه!
چقدر قشنگ بهم تسلیت گفتی. چقدر قشنگ.
تو از همه عاقلتری.

