من مطمئنم شما تاثیر تسلی خود را در ارام کردن من و ولد نمی دانید
کار شما عالی بود.مخصوصا لیوان اب سلمان.
شبها با همه ی در هم شکستگی همه را می خواندم
راستی!
صبح خیلی زود که از مزار بر می گشتیم.زنی را سوار کردیم تا برسانیم.می گفت:
امدم نمازم را در خانه ای بخوانم که در ان معجزه شده است.کودکی در این خانه در چاه افتاده و زنده
مانده است.حالا هم اینجا منتظر بودم.گفتم خدایا معجزه کن یک نفر بیاید مرا به خانه ام برساند.با این
پادردم.
جالب بود. همه چیز را از دیدگاه معجزه می نگریست.
یاد حرف دکتر الهی قمشه ای افتادم که می گفت:
روییدن یک گل سرخ معجزه ای است که ما از عادت ان را نمی بینیم.
امروز برای اولین با چیزی رو تجربه کردم که خیلی وقت بود می دونستم.
اینکه:
ریشه ی همه ی بد ختی ها درون خودمه.
هیچی نمی تونه از بیرون منو ازار بده.
همه ی ازارها از درونه.
خیلی تجربه ی سختی بود.
خیلی......
رفتم پیش اقاداودی تا نیرو بگیرم.
۲۵ دقیقه با تلفن حرف می زد و من رو به روش نشسته بودم
قسمت نبود. برگشتم.
چه روز سختی بود.
هیچکس نبود.
در کف قبض بودم خفن
داشتم سخنرانی استاد فاطمی نیا را گوش می دادم
با ان لهجه ی اذری قشنگش
می گفت:
( یکی از اسمای الهی را بگیر. وبه سختی روی ان کار کن که ان صفت جزو تو شود.
ارام ارام ان صفت را د خود پیاده کن.ان وقت در روز های بعد ان اسم الهی و ان نوری که از ان اسم متصاعد می شود تو را در بر می گیرد. از ان به بعد در هاله ای از ان نور حرکت خواهی کرد و ان نور
تا پایان تو را حفظ خواهد کرد...............)
مثلا می توان صفت حلم را گرفت. مثل خداوند حلیم باشم.توی برخورد های اجتماییم. رانندگییم.
برخورد با کسانی که انها را می شناسم و یا نمی شناسم. با همسرم. دخترم . پسرم.
....................
راستی !
خداوند هزار و یک اسم دارد.
بسم الله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعضی روز ها چقدر خوبند. چقدر لذتبخش و چقدر اهوراییند.
امروز صبح زود با اقاداوودی رفتیم کوه. چقدر راه رفتن با این مرد بزرگ لذت بخش است.بوی نفس این
کریم بوی وجدان وشرافت می دهد. وقتی از کناره ی کوه بالا می رفتیم به خودم می گفتم من چقدر سعادت مندم که دوستی صمیمی همچون اقاداودی دارم.
صدای نرمش مثل نسیم بر جانم می نشست و گونه های استخوانیش مرا به یاد دوستم سهراب می انداخت.
برایم سیب کوهی کند و از قدیم گفت .......................................
عصر با مصطفی رفتیم دیدن حاج اقا فخار .توی حوزه.یوسف هم بود.حاج اقا کنار اتاق نشسته بود.
بوی سیب تازه می امد.حرف هایی که یک دنیا می ارزید.وسکوتی که گاه گاه طولانی می شد و
لذتی عجیب به من می داد.مصطفی هیچ نگفت . هیچ. ودنیایی می دیدم در گوشه ی اتاقی . نزدیک اذان بود. استاد ذکر صلوات را می اموخت.
من مست بودم.مست فخار . مست مصطفی. مست یوسف. مست اقا داودی.مست صلوات.
خدایا شکرت به خاطر این همه مستی.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعضی روزها چقدر خوبند. چقدر اهورایی........................
باد نرمی می وزید وگیسوان تازه رسته ی درختان را افشان می کرد و من هنوز مست بودم.
خدایا !
این مستی ر ا تا ابد امتداد بده .
آمین
سلام
دیروز رفتیم کلاه قاضی
سد پر از اب شده بود و داشت سر ریز می کرد.
دره پر بود از بلبلها وپرندگان
شکارها اومده بودند دم اب
با پچه ها شون که از زخم زمستون رسته بودند
دره پر بود از اواز پرندگان و بوی گلهای وحشی
باد نرمی می وزید مثل ململ
و ابرها عاشقانه در اغوش هم می خزیدند
................
دیشب وقتی سلمان وبچه ها امدند دیدن یوسف قرار گذاشتیم امروز هم برویم
سلمان و سیا کله و میثم و سید احمد و من
وقتی رسیدیم بارون تندی بارید
موهای قشنگ سیاوش خیس خیس شده بود و از اونا اب قطره قطره می چکید روی صورتش
ابرهای سیاه وسفید می امدند و می رفتند
مثل بچه ها که بازی می کنند
سلمان می گفت خدا داره ابرها رو می چلونه
پرنده ها می خواندند و در دلم می گفتم حضرت سلیمان چه حالی می کرده وقتی حرفای پرندگان رو می فهمیده
و صدای مورچه هایی که از بارون فرار می کردند
اتش درست کردیم چایی خوردیم وناهار ...
ودریاچه را می دیدم با موج های ریزی که مثل پولک های ماهی می درخشید و پنهان می شد
...................................
اولین باری که اینجا امدم سال ۱۳۵۹ بود. بیست و پنج سال پیش
اونوقت ها سدی نبود . یک حوض کوچک بود که هر وقت می امدیم ان را تمیز می کردیم
و امروز داشتم به میثم نگاه می کردم که عجله داشت برگردد و سلمان که موجها را می نگریست
وسید علی که سعی می کرد ساکت باشد و سیاوش که اتش را شعله ور نگاه می داشت در باد و باران
......................................
بیست و پنج سال پیش
با عمرانی....سلیمانی....استکی...برنو....
هی!
می بینی علیرضا؟
می بینی؟
من داشتم فکر می کردم بیست وپنج سال گذشته مثل باد
و ثمر ها ش سلمانه و میثم و سیاوش.............
خیلی می ارزه نه؟
اما مثل بقیه چیز ها نمی دونستم
داشتم (جرعه های جان بخش ) رو می خوندم.
علامه طباطبایی به استاد حسن زاده املی گفتند:
انسان باید قرانی باشد. ...لا یمسه الا المطهرون.
باید بنده و جناب عالی کسی باشیم که جز پاکیزگان را مس نکنیم.
حرفی که می شنویم باید پاک باشد.اندیشه باید پاک باشد.......
...................................
امشب بچه ها امده بوند خانه ی ما عید دیدنی.
سلمان. نادر. چرا. ولد العالم.پویا. ۱۱۸. سیا کله. مهدی . میثم. علی رضا.هفت برادران.حمید....
.ومن معنای این ایه کریم رو خوب فهمیدم.
با پاکان بودن را....
(...ولو ان اهل القری امنوا واتقوا لفتحنا علیهم برکات من السما و الارض ولکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون. ) اعراف ۹۶
(اگر مردم شهرها با ایمان وپرهیز گار بودند برکات اسمان و زمین را به روی انها می گشودیم. ولی دروغ شمردند و ما به دستاوردشان گرفتار ساختیم.)
چند سوال مهم برایم پیش امده :
اول اینکه اگر با تقوا باشیم از اسمان زمین برکات می رسد. این برکات چیست؟
دیگر اینکه دروغ شمردن یعنی چه؟ چه چیز را دروغ شمردند؟
دستاوردی که انها به ان گرفتار شدند چیست؟
گرفتاری چیست؟
چون می خواهم مجموع پاسخ ها را تدوین کنم خواهش می کنم مثل همیشه دقیق جواب دهید.
راستی به دکتر صدری هم زنگ زدم. چقدر قشنگ توضیح داد.!

