نمی دونم ایا همه مثل منند یا نه؟
اینجور وقتها خیلی دلم می گیره.
حالا هم خیلی دلم گرفته
اینجور وقتها احساس می کنم سرم گرم شده ودستم به هیچ کاری نمی ره
همیشه نزدیک سال تحویل دلم می گیره و می خوام الکی گریه کنم
الکی
مثل سرخپوست ها در مراسم گریه
یادمه یه سال سال تحویل جبهه بودیم
عملیات خیبر بود
هفت سین عجیب غریبی گذاشتیم
اون وقت سال که تحویل شد همه افتادیم به گریه
گریه کردیم
بعضی ها هم اشک می ریختند
هیچکس جلوی کسی را نمی گرفت
گریستیم
مثل ابرها که می گریند
برای چی؟ هیچکس نمی دانست
تا بادها وزیدند و ابرها را بردند
و دوستانم هم بد جوری رفتند
بد جوری
می فهمید ؟
بد جوری
حالا وقتی کسی به بسیجی ها فحش می دهد من دلم می گیره و سرم گرم می شه و دلم به هیچ کاری نمی ره
و وقتی که می خواد سال تحویل بشه دلم می گیره
(ناشناس) حالا فهمیدی چرا پست نمی زنم وقتی عید می شه؟
اوهو
![]()
اوهو![]()
![]()
اوهو![]()
![]()
.........
..
با پسرم کشتی گرفتم .زدم پاشو شکستم![]()
اوهو![]()
اوهو![]()
اوهو![]()
........
خانمم و بعد مامانم و بعد مادر خانمم و بعد پدر خانمم
حسابی دعوام کردند![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی پدرم داشت دعوام می کرد خنده ام گرفت و زدم زیر خنده![]()
اونوقت پدرم گفت:
زهره مار!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اونوقت مامانم بابام رو دعوا کرد![]()
![]()
![]()
اونوقت زنم دوبار ه منو دعوا کرد که بابام رو عصبانی کردم که مامانم بابام رو دعوا کنه![]()
![]()
اونوقت مامانم دو باره منو دعوا کرد![]()
![]()
......و من دیگه نخندیدم. هر چند خنده ام گرفته بود![]()
یاد بیچاره رستم افتادم که پسرش رو کشته بود![]()
لابد خیلی دعواش کردند
فردوسی می گه:
زبان بزرکان پر از پند بود تهمتن به درد از جگر بند بود
راستی!
پدر حق نداره پای پسرش رو بشکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قدیما که روی کوه سرش رو هم می بریدند
امشب داشتم اخرین قسمت فیلم( ز یر تیغ ) را می دیدم.
یکیشون گفت:
دو قدم برو عقب تر. (و اون هم رفت)
(دید که روی یک قبر ایستاده.)
اونوقت بهش گفت:
برای این اون کاری که می خوای رو انجام نمی دم که از اونجایی که تو ایستادی تا اون زیر که پدرت خوابیده دو قدم بیشتر راه نیست.
من از این دو قدم می ترسم.
... یاد یه جمله از امام محمد غزالی افتادم وقتی که داشت سخن رانی می کرد و گفت:
فقط دانستن این دو بیت از فردوسی برای سعادت کافی است:
ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادور پیشه کن
کی بیت دومش یادشه؟
داشتم مجله ای رو می خوندم از بچه های گروه جامعه شناسی دانشگاه اصفهان.
باید بهشون تبریک بگم. خیلی خیلی عالیه.اسم مجله شون اینه:بابا اب داد
تو یکی از صفحاتش یه شعر قشنگ بود از امید مهدی نژاد.
بدون توضیح :
تو ننگ عربی سید حسن!
نام تو را باید از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو به جای انکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانیت را
با دود قلیان
مفرح کنی
تفنگ به دست می گیری
و از پشت تریبون المنار
با نعره هایت
چرت ما را پاره می کنی.
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری سید حسن!
نه شکمت ان اندازه است
که از پشت دشداشه های سفید
وقار عربیت را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری.
تازه...
عمامه ی سیاه هم سرت می گذاری.
که ما را به یاد خمینی می اندازد
که یک بار چرتمان را پاره کرده است.
تو ننگ عربی سید حسن!
به جای انکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالک گرجی و اکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان اماده باشی
در مخفی گاهت
که نمی دانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه می خوانی
تو کافر شده ای سید حسن!
وبر ماست که تو را به یهودیان و اهل کتاب بسپاریم.
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو:
برد موشکهایت به ریاض که نمی رسد؟
بهم میگین کار خوبی کردم یا نه؟
سر جلسه ی امتحان پسری چشم توی چشم من تقلب می کرد . تا اخر جلسه.
انگار نه انگار منم هستم.
امروز که برگه ها رو می دادم بهش گفتم یکی از این دو کار رو بکن.۱-از کلاس برو بیرون و تا اخر سال نیا کلاس. ۲-تا اخر سال سر پا بایست. حق نداری بشینی.
یک ساعت و نیم سر پا ایستاد.
ساعت بعد با همون ها داشتم. وقتی نماینده گفت بر پا همه ایستادند و دیگه ننشستند.
یکیشون گفت : تا وقتی قپانی ایستاده ما هم می ایستیم.
من تسلیم شدم....................اما یک خباثت کردم. گفتم اونو به خاطر شما می بخشم . خودشو تا اخر سال نمی بخشم.
چند وقت پیش یه فیلم دیدم
اسمش بود(افسانه ی ۱۹۰۰)
داستان یه پسری بود که توی یه کشتی به دنیا اومد. مادرش اونو رها کرد و رفت.یکی از
کارگر های کشتی اونو بزرگ کرد. تا رسید به سن ۲۵ سالگی.حتی ک بار هم از
کشتی پیاده نشد.
تا اینکه عاشق یه دختر شد که سوار کشتی شده بود..وتصمیم گرفت از کشتی پیاده
بشه بره سراغ دختره.
حتی تا پله های پایین کشتی هم اومد. اما برگشت توی کشتی. و توی همون
کشتی هم مرد.
من می گم اون حقش بود که از کشتی پیاده بشه. اما نخواست از حقش استفاده
کنه. دوستان ! این خیلی مهمه.
اون نخواست از حقش استفاده کنه.برگشت توی کشتی و شروع کرد به زدن پیانویی
که خیلی اونو دوست داشت.
می دونید چرا برگشت ؟
منم نمی دونم. اما حدس می زنم داشت فکر می کرد توی کدوم بندر پیاده بشه. این
بندر؟ اون بندر؟.............
ای کاش یه جوانمردی پیدا بشه که توی زندگیش یه جاهایی از کشتی پیاده نشه.هر
چند حقش باشه.
چقدر این ادم دارای احترامه پیشه من.
توی چیزای کوچیک هم می شه. مثلا س....... هحچوقت پاسور بازی نمی کنه.
اما اگه این کار یه مقدار عظیم تر بشه و رنگ و بوی قوی تری بگیره چقدر متعالی می
شه.
اگه یکی بگه: هر چند من حق دارم به فکر دختر ها باشم اما نمی خوام از این حقم
استفاده کنم
..... اون وقت یه جا یی یکی مثل خودش که نمی خواسته ا ز این حقش استفاده
کنه با اون رو به رو می شه و اون وقت. حتما توی چشم های هم نگاه می کنند
و .............
الطیبات لالطیبین . والطیبون لالطیبات. پاکدامن ها از ان یک
دیگرند
سلام
می دونید من چقدر مصطفی رو دوست دارم.این مطلب رو از وبلاگش در اوردم.چقدر این مطلبش قشنگه.
قشنگتر از (قران کوچک جیبی.)اسم وبلاگش ( ...توی وبلاگ من هست......)
توی یکی از مطالب قبلی از کتاب «درسهایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ» نوشته لشک کولاکفسکی اندیشمند معاصر لهستانی اسم بردم. واقعاً کتاب بسیار قشنگیه. حتماً بخونین. سه جلده کوچیکه. هر جلد حدود 110 صفحه. انتشارات طرح نو. حیف که دیگه حال و هواشو ندارم، و گرنه مثل کتاب « اسکروتیپ» 30 ، 40 تاشو می خریدم، هدیه می دادم. اینو می خواستم تعریف کنم که ما توی بانکمون سیستم نوبت دهی داریم. هر کسی که وارد میشه نوبت میگیره و منتظر میشینه تا نوبتش برسه. گاهی اوقات می شه که کسی کار داره یا مریضه یا باید بره دنبال بچه ش یا .... خب، میاد پیش ما و میگه که من مشکل دارم یا مریضم یا .... و می خواد که زودتر راهش بندازیم. در بدو امر اینطور به نظر می رسه که نه نباید این کار رو کرد و باید نوبت و انصاف و عدالت رو رعایت کرد. (مخصوصاً که دروغ گفتن هم کنتور نمیندازه و مثل آب خوردن میشه دروغ ولله و بالله گفت) ولی این رعایت خشک و بی استثناء و ماشینی حالت جالبی نداره. مثلاً با کنکاشی عمیق در اعماق ضمیر خودم و با نگاه به بعضی از همکارام می دیدم که این حالت رعایت نوبت و انصاف، واقعاً و صددرصد هم برای این منظور نیست و فقط سرپوشیه برای خودخواهی، ابراز قدرت و یا همون من بودن و فرعونیت وجودمون (= تفرعن) و جالب اینجا بود که در یک درس از کتاب دوست عزیزم لشک کولاکفسکی که در مورد «فضیلت» نوشته شده اینطور اومده:
گاه مشاهده شده است فضایلی که به نحوی خشک و جزمی، تبلیغ و به کار بسته می شوند، به زودی هم برای فرد صاحب فضیلت و هم برای دیگران تحمل ناپذیر یا حتی زیانبار می شوند. پایبندی تعصب آمیز به فضیلت حق و انصاف بدون عطف توجه به پیچیدگیهای زندگی و موقعیتهای تخفیف دهنده در انواع تخلفات انسانی، گاهی جنبه بی رحمی پیدا می کند و به صورت سرپوشی برای تفرعن فرد حق به جانب و از خود راضی در می آید. راستکرداری ممکن است در عمل شکلی از شقاوت و خونسردی در برابر ناملایمات و رنج انسانی به خود بگیرد.
حالا فکر میکنم که بودن من در این محیط پر از تضاد چه قدر چیزا می تونه به من یاد بده.
من زیر زمین اقای نبوی هستم
دلم خیلی گرفته
بازم خوبه هر دفعه نادر و مسیح یه سری به من می زنند
دلم خیلی گرفته
خیلی
یعنی باور نمی کنید زیر زمین هم دلش بگیره
اوهو اوهو اوهو
هیچکس منو درک نمیکنه
اوهو اوهو اوهو
یوسف هم نمی یاد
بازم به نادر و مسیح
یه روز ملاباشی رو دیدم.
من هر وقت ملا باشی رو می بینم یه هدیه بهم می ده.
برا همین اینقدر دوستش دارم.
یه روز ملاباشی رو دیدم و اون مثل همیشه یه هدیه بهم داد.
من که به قول مصطفی تک خور نیستم . شما هم شریک:
حضرت بودا می فرمایند:
تمام وجود ما حاصل ان چیزی است که می اندیشیم.
چگونه کسی می تواند رها شود در حالی که وجودش اکنده از نفرت است؟
در حالی که در ذهن دایما تکرار می کند:
او مرا شکست داد.
او به من زیان رساند.
او مال و منالم به یغما برد.
.......
نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد.
نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد.
من یه کم اینو تجربه کردم. خیلی با حاله. خیلی.
راستی یه حدیث پیدا کردم از اما جعفر صادق(ع).
یه حدیثیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کفتون می بره.
باشه بعد.
فقط مصطفی می دونه اون حدیث چیه.
باشه بعد.
امروز بهترین بازی عمرم رو کردم.
همه انگشت به دهن شده بودند
یه بارش سه نفر رو جا گذاشتم و زدم توی گل
اخه می دونستم اگه ببازیم دیگه حذف می شیم
چقدر خوب با زی کردم
چقدر گل زدم
چقدر..................
........................................
..........................................
.....................................................
خدایا!
مرا به خاطر این دروغ ها ببخش.
امین
هفت بر یک باختیم و حذف شدیم
باختیم!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هفت بر صفر
سلام
فکر می کردم نباید از لذت خدمت به دیگران بهره برد
وسعی می کردم با این احساس مبارزه کنم. احساس لذت بردن از اینکه
دیگران دارند از میوه ی درخت وجود من بهره می برند.
اما دوستم حدیثی برایم خواند. چقدر این حدیث قشنگه.چقدر این حدیث
قشنگه.چقدر این حدیث قشنگه.چقدر این حدیث قشنگه.
معصوم می فرمایند:
خدایا !
مرا مجرای خیری قرار بده که بناست نصیب دیگران کنی.
وای
چقدر این حدیث قشنگه!
از حا لا مثل یک زندانیم که ازاد شده
خدایا!
تو چقدر خوبی که مرا مجرای خیر خودت قرار می دهی که دیگران را
شاد کنم
بخندانم
بگریانم
به پاکدامنی دعوت کنم
و مهمتر از همه
تو چقدر خوبی که به من اجازه دادی وبلاگی باز کنم تا محیطی بشه که
پاک دامن ها با هم حرف بزنند و از کل گرفتن با هم لذت ببرند.
ومن هم کمی استفاده کنم. سر پیری
مسابقات فوتبال استان دو باره شروع شد.
انتخاب شدم توی تیم ناحیه
پنجشنبه مسابقه داریم با فلاورجان
هو......هو..............
هوهو................

