تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
جمعه 29 دی1385
سلمان بخواند
( اگر ستوران از حدیث مرگ إن بدانند که شما می دانید  هرگز هیچ گوشت نخوردندی.)

پیامبر (ص)-به نقل از کیمیای سعادت- امام محمد غزالی-خدیو جم-ج ۲- ص ۶۱۳

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 18:18 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 28 دی1385
در هم و بر هم

1-اّیا تا حالادقت کردید در ادعیه ی شیه هر جا اظهار وجود است  فعل متکلم مع الغیر به کار رفته است  و هر جا  بیان تذلل و خواری فعل متکلم وحده؟

اّیا کسی هست که در این مورد تحقیق کند؟

کتاب بسیار جالبی می شود.

مصطفی  سلمان  یوسف     شما حاضرید؟

2-اّیا می دانید 11 در صد مردم روسیه ماهی 57 دلار درامد دارند و8درصدشان ماهی339 دلار.

یعنی تفاوت فقیران و ثروتمندان  282 دلار است.به   پول ایران می شود حدودا 270 هزار تومان.

در ایران چقدر است؟

خجالت بکشم؟

3-کدام کار برای انجا  م بهتراست؟

- کاری که شرعا واجب است.

- کاری که زیباست.

( اّقای بعیدی کارهای شرعی انجام می دهد. اّقاداوودی کارهای زیبا انجام می دهد.)

4- به چه کسی عارف می گویند؟

 حتما به کسی که توان دیدن زیباییها را دارد.

اینجوری مصطفی هم یک عارف است.

5-زیبایی در همه چیز وجود دارد. در همه چیز. دو چشم بینا و دو گوش شنوا می خواهد ویک چیز مهم دیگر.

راستی اّن چیز چه بود؟

6- ایا درست است که هیچ حیوانی نمی داند که روزی می میرد؟

۷-خدا مرا عاقبت بخیر کند.

8-فضایل اخلاقی از اعمال دینی برتر است. می خواین قبول کنین میخواین نکنین. والسلام

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:28 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 دی1385
گرگ خواب

سلام

از مشهد که اومدم اروم اروم خوابم برد

امروز صبح از خواب بیدار شدم

خسته و استخوان شکسته

فکر کنم امشب سر حال بیام

ای کاش هیچوقت اینجوری مثل گاو نمی خوابیدم

شنیدم گرگ ها با یک چشم می خوابند

وبا چشم دیگر

مراقبند

خواب گاوی

خواب گرگی

دعا کنید مثل گاو نخوابم

گرگ خواب باشم

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:13 | | لینک به این مطلب
جمعه 22 دی1385
زمین سفت

سلام.

مشهد بودم.

وقتی اّمدم و وبلاگ را دیدم خیلی ترسیدم.

چرا همه با هم دعوا دارید؟

چقدر دلم به حال  خاک   سوخت.

فکر کنم تا حالا روی زمین سفت  بی ادبی نکرده بود.

راستی  خاک!

تو کی هستی؟

به جمع ما خوش اومدی.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:34 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 14 دی1385
بیمار روانی

سلام

وقتی توی بیمارستان بودم  و حال مادرم و مادر زنم بهتر شد رفتم بیش دکتر شاه کرمی تا کمی با هم حرف بزنیم. ننشسته بودیم  که  یک مریض اورژانسی اّوردند. رفتم کمک. تا اوردنش  توی اتاق مخصوص.

من رفتم کنار و تماشا می کردم.ماساژ میدادند. از اون دستگاه های وحشتناک بهش می زدند و بدنش شدیدا تکون می خورد . من سرم درد گرفته بود و انگار یه چیزی توی سرم می رفت بالا.

اما یک نفر کنار من ایستاده بود.  جوانی بیست و دو سه ساله.اّرام بود  ومی گفت ایکاش من جای این مرد که دارد می میرد بودم.می گفت خوش به حالش.من به او گفتم  مرگ دست خداست  . دعا کن زنده بماند.

گفت اگر می خواهد زنده بماند الهی زنده بماند . ای کاش من جای او بودم.

من او را نگاه کردم و گفتم  عجب روح عظیمی دارد.

....وقتی به نزد دکتر برگشتم دکتر داشت یک بیمار روانی را ویزیت می کرد. به پدر اّن بیمار گفت که وضع پسرت خوب نیست.باید سریعا داروهای او را تهیه کنی و سوزنش را بزنی.

بیمار روانی همان جوان بیست و دو سه ساله بود.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:0 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 13 دی1385
دو تا علی کلانتری
سلام

شاید باور نکنید . وقتی از خونه اومدم بیرون دیدم دو تا علی کلانتری دم خونه وایسدند.

مو نمی زدند. عین هم بودند.

یکیشون گفت سلام اإقای نبوی.اونم همین رو گفت.

یکیشون گفت اقای نبوی اینا که می گی ساخته ی ذهن هوشمند بشره.

کاری به اسمونو  فرشتگان   نداره.

اون یکی گفت اقای نبوی! اگه یه وقت برای یکی از شاگردهاتون  پول خواستید من یه مقداری دارم وبهش نیاز ندارم.

اون یکی گفت : افای نبوی! سارتر حرفش درسته . دین  حتی اگه قشنگ باشه یک توهم قشنگه.واقعیت نداره.

اون یکی گفتک اقای نبوی! دفترت رو بده برات یه یادگاری بنویسم.اون وقت یه حدیث  از حضرت علی برام نوشت.

اون یکی گفت دل نبند. ادم ها می یاند و می رند. فقط خوش باش.

اون یکی گفت  ما ممکنه اونایی رو که با هاشون خندیدیم فراموش بکنیم اما اونهایی که با هاشون

گریستیم و اشکاشونو دیدیم هرگز فرا موش نمی کنیم هرگز.

یکی بگه علی کلانتری کدومه؟

من همین طور هاج و واج دم در موندم.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 13 دی1385
کلبه ی تنهایی

سلام.

کی می دونه کلبه ی تنهایی یعنی چه؟

کلبه ی تنهایی اونجاییه که من عصر شنبه من با دوستان خوبم رفتم.

ساعت سه راه افتادیم.اونا صبح رفته بودند تا اتق گرم باشه. چادگان خیلی سرده. ساعت چهار بهمون زنگ زدند که کی می رسید؟

 دم گردنه بودیم .گفتم نیم ساعت دیگه.اما گردنه یخ بسته بود و ماشین هی می رفت این ور و اونور.

دور زدیم .از راه داران رفتیم. باطری موبایل تمام شد .

هی دیرتر می شد. هی اونا زنگ می زدند. هی دلوابس می شدند.برف ....یخبندان....

ساعت هفت رسیدیم.وکلبه ی تنهایی شکل گرفت.

تا صبح دروغ گفتیم. در جایی که همه می دانستند هیچکس راست نمی گوید.

و تا صبح غیبت کردیم. غیبت کسانی که رو به روی ما نشسته بودند.

دعای عرفه خواندیم.نماز خواندیم.

چه قدر کلبه ی تنهایی خوبه.

 

 

 

سلام

 از چادگان که اّمدم خیلی خسته بودم. گفتم نمازم رو می خونم و می خوابم. همریشم زنگ زد گفت مادر زن توی بیمارستانه.

من مادر زنم رو خیلی دوست دارم. برخورد هایش با من عین همون روزیه که رفتم خواستگاری.

رفتم یمارستان . دکتر شاه کرمی اونجا بود. چقدر زحمت کشید.

وقتی بستری شد.

 داشتم فکر می کردم که حالا باید چکار کرد. یه مرتبه داداشمو دیدم که پریشون می اّمد توی بیمارستان.

مامانم رو اورده بود. فشار مامانم رفته بود بالا.

وقتی بستری شد.

داشتم فکر می کردم که حالا باید چکار کرد.

فهمیدم.

هیچوقت نباید هیچ کاری کرد. خود کارها به ما می گویند که باید چکار کنیم.

کارها می اّیند و ما را  دراّغوش می گیرند.

این رو وقتی فهمیدم که دکتر شاه کرمی داشت یه نفر رو که داشت می مرد ماساژ قلبی می داد.

دیدی چقدر اّرام بود و دیدی من چقدر مضطرب بودم؟

مال این بود که دکتر جان من هیچوقت  فکر نمی کنه که حالا باید چکار کنه. همون کاری رو می کنه که باید بکنه.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 10:34 | | لینک به این مطلب
جمعه 8 دی1385
سه گنج

سلام

داشتم دفترم را ورق می زدم. به دنبال شعری می گشتم که برای محمد رضا گفته بودم.این محمد رضا با اینکه کودک بود جلسه ی دکتر صدری می اّمد.شنیدم  تیز هوشان قبول شده. بیت اولش این بود.

ای محمد رضا سلام سلام            یار  زود اّشنا  سلام  سلام

.....اّنوقت یک گنج جستم.:

تقدیم به شما:

خدایا!

سه گانه گنجم را پاس می دارم.

1-    مهر  ( که مادر دلیری است. مهر می ورزم تا روئین تن باشم ).

2-    تواضع

3-    حد شناسی

من (نبوی) مطمئنم هر که این سه گنج را داشته باشد  و دیگر هیچ نداشته باشد از داشته هایش بسیار خشنود خواهد بود . و اگر پیر شود ودم مرگش از او ببرسند پیر مرد ! در عمرت چه کردی؟ سر بلندانه به این سه داشته خواهد بالید. من مطمئنم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:16 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 4 دی1385
شیطان

سلام.

...وشیطان به خدا گفت:

اّیا ندیدی این شخص را که  برتری داده ای بر من ؟

اگر مهلت دهی مرا تا روز قیامت البته از بیخ بر کنم اولاد او را الا اندکی.

بنی اسراییل 62

 

...ومن چقدر دلم می خواهد جزو اّن اندکی باشم.

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:58 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 3 دی1385
باید ساکت بود

خیلی خیلی بد.

خیلی خیلی زشت .

خیلی خیلی کثیف .

دیدمش. داشت توی لجن های خودش غوطه می خورد.

یه استخونو مث یه ساندوچ دستش گرفته بود .داشت اونو می خورد.

مگسها دور سرش وز وز می کرند و اون همینطور اونا رو نگاه می کرد.

وقتی سیر شد یه دستمال کثیف زنونه رو ورداشت با ها ش دهنشو باک کرد.

بعد مث یه گاو گرفت خوابید.

.

.

.

........خواب دید توی یه حمام مه گرفتس وداره لذت می بره.

اّب لذت بخشی روی سرش می ریخت. اّبارو نوشید.کشید توی همه ی وجودش.

از خواب که بیدار شد  دید توی خونه شونه.ساعت بنج صبح بود.

یه نور اخرایی افتاده بود روی دیوار همسایه.........

نمازشو خوند ....

و توی یه رویا  که مثل  مه بود دید که  چه چیزای قشنگتری دور و برشه.

همه چیز مثل یه مه ..........

توی مه باید ساکت بود .....

باید نفس کشید و مه رو داد توی  همه ی وجود........

توی مه باید ساکت بود.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:26 | | لینک به این مطلب
جمعه 1 دی1385
یعنی

سلام.

داره اّفتاب میزنه.ترنم زیبای خورشید داره اّروم اّروم  از بشت ساختمون بغلی سر می زنه و من دارم اونومی بینم.نمازمو خوندم. خیلی حال داد. دیشب با اقوام با هم بودیم . شب چله بود. چقدر خاطره گفتند. بابام چقدر خندید. مامانم چقدر خندید.براشون کیک ازدواج خریده بودیم. شصتمین سال ازدواج.حالا خورشید خانوم داره می یاد بالاتر. یه مشت نور اخرایی افتاده روی دیوار همسایه.

وچکه چکه ازش نور طلایی میپاشه روی زمین.دیشب دکتر شاه کرمی زنگ زد. الان با دکتر سید حسینی توی کوه هستند . من کلاس داشتم نرفتم. چه کلاس خوبی دارم صبح های جمعه. چه کلاس خوبی. با بچه های  پنجم دبستان. چقدر پاک و چقدر شیطونند.چند روز بیش فخری خانوم یک عطر تیروز بهم داد. مال جوونی های اّقا محمود. مال یه سی سال قبل. چه بوی خوبی داره این عطر.

هفت برادران داشت توی زیر زمین نماز می خوند . یادم اّمد به هفت سال بیش. حالا چه مردی شده. وقتی نوشته های سلمانو می خونم لهجه اش را هم می شنوم. از هیچکس دیگه اینطوری نیست.

کلاه قاضی پر از اّبه. منوچهر می گفت.پر از بلبلهایی که از بس می خونند ...............................یعنی من باید اینارو بذارم برم؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 5:53 | | لینک به این مطلب