تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
دوشنبه 22 آبان1385
کوه صفه
سلام.

دیشب مهمان یک شاگرد قدیمی بودم.اسمش  ارشام مستعانی بود.خیلی زحمت کشیده بود.

برادش هم بود. اون هم بچه ی با حالیه. میلانی زاده هم بود. با برادرش که حرف هایش

مث فیلسوف ها بود. من هم سلمان و پویا وپارسا را برده بودم. یوسف هم بود.

بعد رفتم کوه صفه. نم نم باران می امد.خلوت بود. پویا فیلم نامه اش را گفت. خیلی قشنگ بود. در مورد مثنوی مولوی بود. بنا شد در قسمت تخصصی به انها کمک کنم.

خیلی خوش گذشت. جالب تر از همه روح پاک پارسا بود.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:25 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 22 آبان1385
تو هم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام

امروز جلسه ی سخنرانی برگذارشد. موضوع ان شیطان  بود .بحث شد . حرف زدیم.

ایه خوندیم. اما من فقط به خودم می گفتم : نکنه همه ی اینها نقشه ی خود حضرت شیطان باشه.

حالم خیلی بد شد. اصلا نمی تونستم حرف بزنم.

منو چه به این حرف ها؟              

حالا که اومدم خونه  مسیول جلسه زنگ زد و تشکر کرد.

من خیلی می ترسم. کاش زود تر این جلسه تمام بشه.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:14 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 21 آبان1385
ما فقط خجالت کشیدیم
سلام

چند وقت پیش ماه مبارک رمضان شاگرد های قدیمی مدرسه ی امام علی (ع)یک افطاری دادند.

اینان  مربوط به حدود  هشت سال پیش بودند.یکی یکی معلم ها رو پیدا کرده بودند.از اینور از اون ور.

تقریبا همه رو پیدا کرده بودند.

اون وقت مراسمی گرفتند که همه رو انگشت به دهن کرد.فیلم ها وعکس های قدیمی را به صورت یک فیلم در  اورده بودند.

جالب تر از همه باز سازی یک تئاتر قدیمی بود که هشت سال پیش بازی کرده بودند.

خیلی جالب بود.اما هیشه از خودم می پرسم چرا اون ها اینقدر بزرگوارند.

حقیقت اینه که ما این همه نیستیم.

سلمان خیلی پخته حرف میزد

پویا فوق العاده بود

اب اب حرفه ای عمل می کرد

شیرانی و عدالت چه قدر قشنگ می زدند

هفت برادران هم بود.نادر مجیدی هم بود.مسعود یوسفی با شعر های قشنگش.ارسطو خلیلی.....

همه بودند . فقط ما.غایب بودیم.

 عالی بودند

ما خجالت کشیدیم.فقط خجالت کشیدیم.خجالت.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 17:23 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 17 آبان1385
باختیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با ختیم و از مسابقات حذف شدیم

مهم نیست . دیگه خسته شده بودم.

دندونم شکست.باید بروم دندان پزشگی.و من چقدر از سوزن می ترسم.

قدیما که دندون پزشک نبود چکار می کردند؟

قدیما که فوتبال نبود چکار می کردند؟

دو شنبه باید یک جایی در مورد  شیطان صحبت کنم.دارم یک چیزایی جمع می کنم. ولی ذهنم مشغوله

انگار شیطون داره منو نگاه می کنه ومیگه : رید ه ی! تو هم ؟

احساس می کنم  یه جور هایی سر کارم.یک معلم شاخ شکسته ی پیزری را به این کار ها چه کار.

حالم از خودم به هم می خوره.کاش می رفتم یک جایی که هیچ کس را نمی شناختم.

کاش میرفتم ایتالیا.

منو چه به شیطان.یک روز جلسه ی قران بود .یوسف گفت: اعوذ بالله من الشطان الرجیم اللعین

اون وقت معلم قران گفت که

به شیطان همان را بگو که خدا گفته . چیزی اضافه نگو

حالا من چکار کنم؟

یک روزی  اراده ی خداوند بر این تعلق گرفت که ابلیس با لشکریانش به ما حمله کند وهی فریاد بزند به این سو بروید وبه ان سو بروید.و او قسم یاد کرد که بلایی بر سر ما بیاورد که گوش اسب هایمان را چاک بزنیم ودر خلق خدا تغییر ایجاد کنیم.

حالا من چکار کنم ؟

یک شعر تقدیم به شما که حرف دلم را خواندید. از خودم

من پر از اندیشه های عالیم         پاسدار جبهه های خالیم

               والسلام

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:54 | | لینک به این مطلب
شنبه 13 آبان1385
 

سلام

امروز فوتبال داشتیم .بردیم.یکی دیگه ببریم  رفتیم نیمه نهایی.یک گل زدم.یک پاس گل هم دادم.

شوق رسیدن به فینال از خود فینال بهتره.بعد از فینال  ادم سرد می شه.

تلاش از رسیدن بهتره.

چند وقتیه خواب می بینم بابام و مامانم از دستم ناراحتند.خواب های بد.

داره چه بلایی سرم می یاد؟

امروز به گروه مثنوی یک برنامه ی کاری دادم.

۱-دل بستن به مادیات

۲-اسارت روح در نفسانیات

۳-خواب

۴-شهوت

۵-مرگ

اگر ایه ای  و یا پندی از بزر گان دارید بفرستید.

این هم یک شعر از خودم هدیه به شما:

 

ای اسمانت ابری و باران ندیده             دست نوازشگر به موها نا کشیده

روزی به بطن چپ نشسته در تحیر          روز دگر در بطن دیگر ارمیده

کوه نگاه سنگی یاران نامرد                    افسوس از ساس و دمر زاناث دیده.......والی اخر

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:34 | | لینک به این مطلب