یک ناله ی مستانه ز مردی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
سالها قبل.
شما انروز ها نبودید.
هروقت می خواست جبهه برود پولی به حساب جبهه می ریخت.
برای لباس. غذا . و چیز های دیگر.
می خواست سر بار ملت نباشد.
وقتی شهید شد کمر پدرش شکست.
من شهید نشدم تا این روزها مناظراتی ببینم تا دلم برای خودم و البته نه برای دوستم بسوزد.
و امروز از کنار مغازه ی پدر دوستم که سالهاست بسته است گذشتم و باز دلم برای خودم
سوخت که در
ان غروب لعنتی از او خواستم زنده بمانم تا این مناظرات لعنتی راببینم.
این متن تقدیم به حضرت آقا داودی.به پاس تیرهایی که باز می آورد.
اولیا را هست قدرت از الاه
تیر رفته باز آرندش به راه
می شه لطف کنید این شعر دوستم را معنی کنید؟
به خاطر همین
یک هفته است نه نماز درست حسابی می خونم
نه مطالعه ی درست حسابی
و نه هیچ چیز دیگر
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
دیروز دکتر کلانتری بهم زنگ که بروم دانشگاه صنعتی سخنرانیش را بشنوم.
رفتم.
نسکافه خوردم و شیرینی.
نمایشگاه کتاب هم بود.
وسط کتاب ها یک کوزه بود و خواستم بخرمش برای دخترم که خانمی گفت فروشی نیست و گفتم
تنها چیز با ارزش اینجا فقط همین است که غیر فروشی است.
سخنرانی علی عالی بود.
شاگردهای قدیمی همه انجا بودند.و چقدر لطف داشتند.
همه بودند.اما هر چه چشم انداختم (او) نبود.
او نبود و من داشت حالم بد می شد از بس چشم می انداختم به این سو و آن سو و او انگار
نمی خواست که آنجا باشد و من باید هی این ور و آن ور را هی می پاییدم و او هی باید نمی بود.
ومن به یاد دوستم افتادم که می گفت ای کاش به یکباره دیوانه گشتمی تا از درد خلاصی یافتمی.
و دیوانه شد و از درد خلاصی یافت که او عاقل بود و خوب می دانست کوچه های دیوانگی از کدام سوی
این شهر خراب است.
و من ادای دیوانه ها را هم نمی توانم در اورم و به قول دوستم همینطوری هی می روم چون به هر حال
باید یک جایی بروم دیگر. مگر نه؟
و او هیچوقت نیست و من هی به دنبالش می گردم و هی سرگیجه می گیرم و وقتی سرگیجه می گیرم
او پیدایش می شود و من دلم برایش غنج می رود و به او می گویم در سخنرانی دانشگاه صنعتی هر جا
را می گشتم تو را نمی دیدم و حالا که سرم گیج می رود بالای سرم نشسته ای و او دوباره غیبش
می زند و من هی باید تمرین کنم که هی دنبال او نگردم و وقتی سرم گیج می رود به او نگویم در
دانشگاه صنعتی نبودی تا او دوباره غیبش نزند و او هی غیبش می زند و من هی سرم گیج می رود و
همینطوری می روم چون به هر حال باید یکجایی بروم دیگر . مگر نه ؟
این پست تقدیم به خودم.به پاس شیفتگیم بر خود.
دخترم گفت:
مگر شما نارسیسیم دارید که عکس خود را در وبلاگ خودتان می زنید؟
در کمدی الهی دانته داستان نارس را خواندم.
وبه او گفتم:
من هزار دینار می ارزم.
تو می گویی نه. تو دو پول بیشتر نمی ارزی.
عکس را دکتر زعفرانی از من گرفت.
و این شکلیش کرد .
و من دلم برای خودم غنج رفت.
یعنی همان نارسیسیم.
براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي عكس و يا متن زير كليك كنيد
به تن بویا کند تصویر گل های نهالی را
به پا بیدار سازد خفتگان نقش قالی را
توضیحات:
نهالی: پتو-رختخواب - لحاف - روانداز
می گفت:بعضی ها دور خودشان دایره ای می کشند.وهمه ی ذهنشان در ان دایره است
اصلا مهم نیست بیرون چه می گذرد.حتی اگر خانواده اشان باشد.
بعضی ها بزرگوار ترند دایره ای دور خانواده ی خود می کشند.در این صورت فکر و ذکرشان
دخترشان است و پسرشان و همسرشان.
بعضی خیلی بزرگوارترند.حیطه ی دایره اشان فراتر می رود.می رسد به فامیل.
من انها را می شناسم.مرحوم مادرم و پدرم اینگونه بودند.
بعضی ها این حیطه را تنگ نمی پسندند و گستره ی ان را تا قبیله و کشور و جهان تسری
می دهند.
انها مردان و زنان بزرگی هستند.حیرت ما شاخ شکسته هارا بر می انگیزند.
اما وای به حال انکه توان ورود به حیطه ای را نداشته باشد و پا به ان بگذارد.
یک جورهایی خسر الدنیا و الاخره می شود.
چند وقتی است همه ی توانم در برگرداندن حیطه ام به دایره ی کوچکتری است.
و باید کمی گستاخ باشم که اگر کسی در خانه ام را زد و در دایره ام نبود معذور باشم.
این متن تقدیم به دوستم سعید نظام زاده که از اهالی کویر است.
سلام
با خانواده رفتیم کویر
فرشتگانی به این هنر مندی
عجب هیجانی افریده اند با ماسه و ماسه و ماسه
اولین بار بر تپه ی ماسه ای نماز خواندم
و هر چه شعر حفظ بودم خواندم
و در غروب خورشید فقط به مادرم می نگریستم
این متن تقدم به پسرم یوسف.
به پاس اینکه می داند کدام کار را اول انجام دهد.
سلام دفتر جلد زرشکی من
سلام دوست خوب من
مهربانترین مهربانانم
ای که در هر صفحه ات گنجی از نیاکان پاک طینتم را به بار داری
در دوشنبه ی دی ماهت نوشته ای:
کفی للشیطان نصیبا ان ینقلک من طاعه الی طاعه
در بهره مندی شیطان از تو همین بس که تو را از طاعتی به طاعت دیگر منتقل کند.
ومن گاه در حیرتم که عصر پنجشنبه نماز اول وقتم را اول بخوانم
ویا اول کمک همسرم ظرف ها رابشویم و یا اول به وبلاگم سری بزنم
و یا هزار کار دیگر را اول انجام دهم.
و هی فکر می کنم شیظان دارد مرا از این سو به ان سو منتقل می کند
یک جور هایی گیج شده ام
این متن را دوستی ناشناس فرستاده است. او حتما دوست خوبی است.
'خواجه نصير الدين' دانشمند يگانهي روزگار در بغداد مرا درسي آموخت که همهي درس بزرگان در همهي زندگانيم برابر آن حقير مينمايد و آن اين است :
در بغداد هرروز بسيار خبرها ميرسيد از دزدي , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزي خواجه نصير الدين مرا گفت ميداني از بهر چيست که جماعت مسلمان از هر جماعت ديگر بيشتر گنه ميکنند با آنکه دين خود را بسيار اخلاقي و بزرگمنش ميدانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسيار شادمان خواهم شد اگر ندانستهاي را بدانم .
خواجه نصير الدين فرمود :
اي شيخ تو کوششها در دين مبين کردهاي و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را ميداني .. و همانا محمد و جانشينانش بسيار از اخلاق گفتهاند و از بامداد که مومن از خواب بر ميخيزد تا هنگامي که شبانگاه با بانويش همبستر ميشود , راه بر او شناسانده شده است . اما چه سري است که هيچ کدام از ايشان ذره اي بر اخلاق نيستند و بي اخلاقترين مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانياش که از وجدان بيدار او است.
من بسيار سفرها کردهام و از شرق تا غرب عالم و دينها و آيينها ديدهام . از 'غوتمه' (بودا) 'در خاورزمين تا 'ماني ايراني' در باختر زمين که همانا پيروانشان چه نيکو ميزيند و هرگز بر دشمني و عداوت نيستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نيست و تنها بنيان اخلاق را خودشناسي ميدانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بيدار کرده و نيازي به جزئيات اخلاقي همچون مسلمانان ندارد
اما عيب اخلاق مسلماني چيست اي شيخ ؟
در اخلاق مسلماني هر گاه به تو فرماني ميدهند , آن فرمان ' اما' و ' اگر' دارد .
در اسلام تو را ميگويند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکي نيست
غيبت مکن ... اما غيبت انسان بدکار را باکي نيست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکي نيست .
تجاوز مکن .... اما تجاوز به نامسلمان را باکي نيست .
و اين ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلماني به گمان خود ديگري را نابکار و نامسلمان ميداند و اجازه هر پستي را به خود ميدهد و خدا را نيز از خود راضي و شادمان ميبيند ..
و راز نابخردي و پستي مسلمانان در همين است اي شيخ .
از : اسرار اللطيفه و الکسيله
این متن تقدیم به سحر. به پاس روح بزرگش
دفتر دوست داشتنی من!
که کنارت نوشته ام:
تدبیر در بی تدبیری است.
ایا این همان فرو رفتن در امواج بی نیازی خداوند نیست که
می خواستند سال ها به ما بیا موزند و نیاموختیم؟
دفتر زیبای من!
که مرا به خودم میهمان می کنی
و هی به من می گویی که :
(غم ز ما می روید و ما می خوریم)
ایا این همان شادی نبود که به دست خود به اتشش می کشیدیم
و می خواستند چنین نکنیم و نیاموختیم؟
دفتر جلد زرشکی زیبای محجوب من!
این پست تقدیم به طوفان.به دلخوری از کاری که کرد.
سلام دفتر جلد زرشکی من !
دفتر عزیزم!
دوست خوب من!
که به یادم اوردی
بیشتر اهالی جهنم فریادشان ناامیدی است.
و به یادم اوردی که
بر سر در جهنم نوشته اند:
ای که به اینجا وارد می شوی
دست از هر امیدی بشوی
دفتر جلد زرشکی من!
به من بگو که این جمله چه می خواهد بگوید؟
ایا این نیست که اهالی جهنم نا امیدانند؟
من امیدوار رحمت الهی هستم و هیچگاه ان را از دست نخواهم داد.
دفتر زیبای من!
تو را دوست خواهم داشت
به بلندای کوههای کرکس
این متن تقدیم به ف-یدی که او را خیلی دوست دارم.
دفتر جلد زرشکی من!
چقدر تو را دوست دارم
هرگاه دلم می گیرد به سوی تو می ایم
هر صفحه ات درسی است که روزی اموخته ام
و یا
در تو یاد داشت کرده ام تا روزی بیاموزم.
دفتر زرشکی من!
تو را دوست دارم که همدم تنهایی منی.
و مرا از این دنیایی که گاهی خیلی زشت می شود
بیرون می اوری.
دوستت دارم که به من کمک کرده ای اشتباهاتم یادم نرود
و مهمتر از همه
اینکه
لحظه های خوش زندگی ام را برایم جاودان ساخته ای.
تو را دوست دارم.
ای دفتر جلد زرشکی من!
در باشگاه هر شب خاطره ای است
امشب دلم سوخت وقتی از پشت سرش دیدم حسین چگونه با حسرت به
حرکات دیگران نگاه می کند.
حسین چاق است.
عجیب چاق است.
اما چهر ه ای صمیمی دارد و من او را خیلی دوست دارم .
شاید چون نوبتش را به من داد تا با وسیله ای که نامش را نمی دانم ورزش
کنم.
انوقت با هم دوست شدیم.
و امشب من دلم سوخت که با حسرت به حرکات ورزشی دیگران نگاه می
کرد ومرا نمی دیدکه پشت سرش بودم و داشتم لباس های فوتبالم را می
پوشیدم.
و او داشت خودش را گرم می کرد.
من عاشق ان وسیله ای هستم که دو نفر رو به روی هم می ایستند و
پاهایشان را نرمش می دهند.
رو به روی حسینم و او از زندگیش می گوید.
و من او را دوست خواهم داشت.
به او قول دادم برایش کتاب کمک درسی ببرم.
۲-در مدرسه بچه ها می گفتند :اقا! چقدر فرق کردید!
۳-در سالن همه دمبلهایی می زدند که سر انها وزنه های اهنین بود.
۴-مربی به من دمبل نداد. گفت حالا زود است.
۵-به من یک لوله ی پلاستیکی داد.
۶-احساس حقارت کردم.
۷-با همان لوله هم مشکل داشتم.خوب شد دمبل نزدم.
۸-یک نفر فهمیید فوتبالیستم.می گفت از نوع ورزشت فهمیدم.
۹-کفش فوتبالی و ساق فوتبالی و پیراهنی پوشیده بودم که رویش نوشته شده بود:
هیئت فوتبال اموزش و پرورش
۱۰-عکس یک نفر را خریدم که قهرمان بدنسازی است.
می زنم به دیوار اتاقم.
۱۱-از هفته ی دیگر می روم کلاس ایتالیایی
این پست تقدیم به مصطفی پیر جمال به پاس رفاقتش
ارباب می گفتند:
این که حضرت حق می فرمایند: ولا خوف" علیهم ولا هم یحزنون این است که ایشان نه خوف
می گیرند نه
محزون و غمگین می گردند.
خوف یعنی اینکه نگران اینده نیستند که موقعیت هایی را از دست بدهند و یا به دست نیاورند.
و حزن یعنی اینکه بر چیزهایی که از دست می دهند افسوس نمی خورند.
این بنده مطمئنم که رسیدن به این مقام کار امثال ما نیست .
لیکن در این دنیای وانفساحتی به ان فکر کردن خودش فضیلتی است.
می بینی مصطفی!
این متن تقدیم به دخترم که عاشق محرم است فاضلانه
اصفهان سیاه پوش است به خاطر ماه محرم
وهرکسی یک جوری دارد عوض می شود زندگی اش با روز های قبلش.
و من این عوض شدن را احساس می کنم در زندگی نزدیکانم و دوستانم.
یک جور هایی مثل ماه رمضان است ویکجورهایی با ماه رمضان فرق اساسی دارد این
ماه محرم برای ما ایرانیان.
انگاردر محرم همه احساس نوعی جمع گرایی دارند در حضور و تجمع و احساس و
شور و هیجان.
و اما در رمضان انگار یک جور در خود فرو رفتن است در تنهایی خویش.
وگویی محرم و رمضان با هم دو معلم دلسوزندما دانش اموزان اسیر روزمرگی را انگار.
وقتی این بیشتر نمود می یابد که می بینم مستخدم مدرسه امان داشت کارهایش
را زودتر راست وریس می کرد با سرعت تمام تا زودتر به مراسمی برسد در
روستایشان که دارند برای محرم تدارک می بینند در باب تعزیه و عزاداری .
روح عظیم امام حسین دارد ما را زنده می کند از پس سالهادرد و رنج ودارد دور هم
نگاهمان می دارد با این همه دوری و گرفتاری.
به دوستم گفتم حتی اگر همه ی فضایل این ماه پر درد و رنج را نادیده هم بینگاریم
بی معرفتانه هم که نادیده بینگاریم اما هنوز یک اثر عمیق در این ماه پر برکت می ماند
که ستودنی است.
دور هم جمع می شویم
پرده سیاه می اویزیم
اشک می ریزیم بر مصایب اهل بیت که بوزینگان را در خواب دیده بود وسر بریده ی اقا
را سالها قبل گریسته بود پیامبر لطف و احسان.
و دوستم می گفت که ارباب روزی به دخترش که کودکی بود هنوز گریست و او را
گفت که اینده سختی داری بابا!
واو به کودکی این را فهمیده بود که مادرش به او بارها گفته بود که مصیبت خواهد
کشید در صحرای کربلا بر نعش برادر اسیر بر کوهان شتر.
می بینی بابا!
محرم چقدر زیباست۱
این متن تقدیم به عمو شلبی عزیز.او که خوش لباس ترین مرد جهان است.مثل
خودم.
...لافکادیو سرش را تکان داد، تفنگش را زمین گذاشت، کلاهش را از سر برداشت و چند بار
دماغش را بالا کشید... دور از شکارچی ها و دور از شیر ها.
رفت و رفت. همانطور که می رفت از دور صدای تیر اندازی شکارچی ها به شیر ها را می
شنید.
همچنین صدای شیرها که شکارچی ها را می خوردند.
درست نمی دانست کجا می رود. ولی می دانست که بالاخره به جائی می رود. زیرا به هر
حال ما باید به جائی برویم. مگر نه ؟
نمی دانست چه اتفاقی می افتد ولی می دانست بالاخره یک اتفاقی می افتد. زیرا همیشه
اتفاقی می افتد. مگر نه؟
خورشید در حال غروب بود. هوای جنگل رو به سردی می رفت. باران گرمی می بارید و
لافکادیای بزرگ تک و تنها همانطور می رفت و می رفت.
همانطور که می رفت از دور صدای تیر اندازی شکارچی ها به شیر ها را می شنید.
همچنین صدای شیرها که شکارچی ها را می خوردند.
و لافکادیو همانطور می رفت و می رفت.
می بینی عمو شلبی!
می بینی!
این زیباترین متنی بود که تا حالا برام
فرستاده شده:
وقتی خوب فکر می کنم می بینم اگر بخواهم
زیستنم شکوه شادی واقعیش را داشته باشد باید
بپذیرم بپذیرم بپذیرم:
همه چیز را و همه ی اتفاق ها را درست
همان طور که هستند نه انگونه که من
می خواهم.
چقدر این پیامک به جا اومد.به قول دوستم :
هیچ چیز با هیچ چیز دقیقا با هم در ارتباطند.
نظرات تایید نشده خوانندگان وبلاگ
|
پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت: 2:21 |
توسط:سید حسین متقی | ||||
|
خاطرات مث کوره میمونه | |||||
|
وب سایت پست الکترونیک |
|
[ نظر خصوصی ] |
|
| |
این پست تقدیم به حسین متقی به پاس آنکه مرا به یاد کوره خاطراتم انداخت
به من گفتی مهربان باشم
بودم
اما زیاده روی کردم
یادم هست گفتی
از زندگیت لذت ببر
بردم
اما زیاده روی کردم
گفتی برای اقامه ی وعده هایم به پا خیز
زیادی به پا خاستم
همچنین گفتی
جلوی خانه ی همسایه ات را تمیز کن تا جلوی خانه ات تمیز باشد
زیادی کردم
زیادی فوتبال رفتم
زیادی خندیدم
حتی زیادی گریستم
زیادی با شاگردهایم دوست بودم
و زیادی آنها را رنجاندم
و زیادی آنها را دوست داشتم
زیادی رک بودم
و گاهی زیادی ترسو
اگر آن زیادی ها را کم می کردم
همه چیز درست بود
واکنون
من اینقدر غمگین نبودم
حالا
هی دلم می خواهد زیادی به تو امیدوار باشم
و هی می ترسم نکند این خواستنم زیادی باشد
و هی می ترسم نکند همین یکباری که می ترسم زیادی باشد-
زیادی باشد.
این متن تقدیم به سیاوش و سلمان و پویا و نادرو یوسف.که زمینها را بیل می زنند.
دوستم می گفت:
دو رودخانه در جهان دیگر وجود دارد.
یکی ان است که وقتی اهالی جهنم مورد لطف خداوند قرار می گیرند و به بهشت وارد می شوند از ان می نوشند و همه چیز را فراموش می کنند.
و یکی ان است که اهالی بهشت از ان می نوشند و همه ی اعمال نیک خود را به یاد می اورند.
ای کاش من یکی از اعمال نیک شما باشم تا انجا یادی از من بکنید.
مباد انجا جزو فراموش شدگان باشم!
من خیلی خوشحالم .
و همچنین نسبتا" خوشبختم.
چون دوستانی مثل سلمان و سیاوش و پویا و نادر دارم.
چون پسرم یوسف است.
چون دوست سعید رئیسی هستم.
و همچنین خدایی دارم که اصلا" نمی دونم کجاست.
اما همیشه یه جور عجیب غریبی هست.
من خیلی خوشحالم .
و همچنین نسبتا" خوشبختم.
به خاطر اینکه با مصطفی و منوچهر و علی صادقی می روم کوهنوردی.
و اونجا در دود پیپم به دشت می نگرم.
به خاطر اینکه هنوز می تونم فوتبال بازی کنم.
اما یه جورهایی هم خیلی غمگینم.
اون موقع ها انگار دور و برم پر می شه از ابرهایی که همه جا رو می گیرند.
مخصوصا" وقتهایی که...........
اگه گفتی کی؟
می گی دیگه .نه؟
دوستم می گفت:
در سفر به انجا که بر دروازه اش نوشته اند( ای انکه وارد می شوی دست از هر امیدی بشوی)
مردانی را دیدم که به سختی مجازات می شوند.
مجازات انها همزیستی با مارانی بود که هر لحظه از کمینگاهی به انها هجوم می اوردند و در نبردی
سخت انها را می ازردند.
با یکی از ان بیچارگان به سخن ایستادم تا نام و گناه او را بدانم.
در میان صحبت مادونفر ماری از گوشه ای ناپیدا به او هجوم اورد و انچنان به دور او پیچید
که گویی با او یکی شده بود. بیچاره تقلایی می کرد تا خویش را نجات دهد و با مار درهم می پیچید.
به تندی در هم می پیچیدند و نرم نرم مار به او تبدیل می شد و او به مار تبدیل می گردید.
اندامهایش یکی یکی و نرم نرم مار می شدند.اندامهای مار یکی یکی و نرم نرم به او تبدیل می یافتند.
تا عاقبت او ماری شد و گریخت و مار ادمی شد و ایستاد.
و اینگونه تا ابد انچنان به هم مسخ می شدند که خود نیز نمی دانستند ماری بوده اند یا ادمی
.
دوستم اینها را می گفت در سفر به انجا که بر دروازه اش نوشته اند:
ای انکه به اینجا وارد می شوی!
دست از هر امیدی بشوی.
می بینی مصطفی !
چه دوستانی دارم من!
و همچون گیلاس ها ی پر فروغ
رنگ هایی زیبا یافتند.
و زیر تیر ماه
در شبی مهتابی
یکان یکان
بر زمین افتادند.
ای باد دل افروز سپاهانی!
بر گیسوانم بوز
تا در میان دود سیگارم
ان روزها را به خاطر داشته باشم.
با درختی که دیگر جز میوه های لوکس پلاستیکی
ثمری ندارد.

به ترتیب از چپ:
۱- امینی که به من خیانت کرد و به گروه سعید پیوست.
۲- سلمان یار همیشگی من
۳- یوسف. مثل همیشه به جایی دیگر می نگرد.
۴-خودم . در عنفوان جوانی
۵-میثم دوست داشتنی
۶- سیاوش خالدان. عضو برجسته ی گروه من
۷- بقیه هم سیاهی لشگری بیش نیستند
براي ديدن عكس در سايز بزرگتر به لينك زير برويد
http://i35.tinypic.com/2d824xs.jpg
این متن از سیاوش است. خاضعانه با خدا سخن می گوید و از سر نیاز.
من مطمئنم خدا دعای مرا و سیاوش را اجابت خواهد کرد هر گاه اراده فرمایند.بارانی با دانه هایی درشت
پروردگارا،
خشکی و خمودگی
در جان این گیاهان رسوخ کرده است.
پرستوهای تشنه،
دیگر نای آوازشان نیست.
ترانه های دلکش،
در میان صخره های خشن لانه گزیده اند.
زمین هم چروکی فرتوتی بر جبین گرفته است.
آسمان، روی زرد، سر در گریبان فرو برده است.
شهر من،
حتی یکی از خاطرات خوشش را هم به خاطر ندارد.
بار خدایا...
باران رحمتت را به فلب آسمان نیلگونت هدیه دار
تا بر ما ریزش کند و زایش.
تا جاری گردد و به بار نشاند.
آمین، ای پروردگار پدید آورنده.
ما بیچارگانیم.
گلها و بوته ها در کلاه قاضی خشک شده اند .
چشمه هایی که در ان ابتنی می کردیم و وضو می ساختیم همه خشک
شده اند.
شکارها مهم گرسنه اند. و شنیده ام دارند برای همیشه کوه دوست
داشتنی ما را ترک می کنند.
خدای بزرگ به بچه های شکار مرحمت بفرما و به ابرهایت بسپار گناهان
ابلهان ما را در نظر نگیرند و این
گیاهان سوخته و بچه شکارهای بی پناه را به حال خود رها نسازنند.مبادا این
دوستان ما برای همیشه
ما را ترک گویند.
شنیده ام به بیچارگی پدران ما و به لابه اشان پاسخی بارانی داده ای .
شنیده ام قوم های گنهکار را بخشیده ای.
وما به این شنیده ها ایمان داریم.
ای جبروت بی همتا!
کیست که به ان برسد تا جز از تو بخواهد و این علم مرده ریگ کجا باشد که
باران ما را او به عهده بگیرد.
باران او سموم است ما را.
دوستم تو را قسم داد به قطزه های بارانی که فرشتگان به انه فرود می
ایند.
ای خدای مهربان !
فرشتگان بارانت را با بارانی با دانه هایی درشت بر ما اصفهانیان نازل فرما تا
بچه شکارها ی کلاه قاضی
شاداب و پویا دوباره جست و خیز کنند و گیاهان مرده ی کلاه قاضی دوباره
حیات یابند و من در میانشان
گم شوم.
و دریاچه دوباره پر از اب گردد وبلبلان مثل قدیم بر گوش ما بخوانند.
تو مهربانترین مهربانی و گناهان ابلهان ما را که تو را نافرمانی می کنند
خواهی بخشید.
امین یا رب العالمین
دوستم می گفت:
هفت بار بیهوده از این طرف به ان طرف .به دنبال سراب.
و باز از ان طرف به این طرف.
با تکان ها یی گاه به گاه به نام هروله. به دنبال سراب.
او به دنبال آب می گشت در جایی که آب نبود. آب آنطرف تر نزدیکش بود. آب در زمزم بود. زیر
پای اسماعیل .
او به دنبال آب در جایی می گشت که آبی نبود . آب آنطرفتر بود و دوستم می گفت:
این همه ی زندگی ماست در جایی به دنبال آرامش امکانات شادی پول امنیت ... می گردیم
که آنجا نیست در جایی که آنجا هیچ چیز نیست .
همه چیز نزدیک ماست . کمی آنطرفتر .........
فقط کافی است از این همه هروله خسته شویم و نگاهی بیندازیم به کمی آنطرفتر که
جانمازمان پهن است . رو به قبله ای که حاجتگه جمله ی جهان است .
می بینی پاک ؟
می بینی ؟
