تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
یکشنبه 16 تیر1387
شیطان
 

این متن تقدیم به پویا.که همیشه داناست.

شیطان به خدا گفت:

تا قیامت به من مهلت بده.

خداوند فرمودند:

مهلت خواهی داشت.

گفت: در راهشان کمین خواهم کرد...و انگاه از جلو و

 پشت سر و راست و چپشان به سراغشان خواهم

رفت............

اربابم فرمودند:

جلو یعنی اینده را برایشان تباه جلوه دادن و ناامید کردن.

پشت یعنی افسوس خوردن از گذشته.

راست یعنی شک کردن در ماورا.

چپ یعنی هوای نفس و شهوات.

می بینی پویا!

چپ و راستمون رو بستند.

جلو و عقبمون رو بستند.

به قول دوستم:

ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:31 | | لینک به این مطلب
شنبه 15 تیر1387
راستی
 

این متن تقدیم حمید. به پاس زبان روزه اش

مطمئنا دنیا را می شود با چشمهایی متفاوت دید.

و وقتی با چشم خاصی به دنیا نگاه کردی انوقت ارام ارام دنیا همانطوری می شود.

 و انوقت بقیه ی نگاه ها را مجازی می پنداری.

اما من به نگاهم اعتماد نمی کنم.

و خودم به فکر دیدن چیزها نیستم.

می نگرم تا مردمی را بیابم که نگاه خاصی به دنیا دارند.

مردم معتمدی که چشمهایی باز دارند.

انگار وقتی به تو می نگرند همه ی وجودت را می کاوند.

هر جور دنیا را بنگرند من نیز به انها اقتدا می کنم.

و به انها اعتماد می نمایم.

دوستم می گفت:

اربابم پیامبر(ص) مردی را دید که به فرزندش وعده ای می داد تا فعلا او را ارام کند.

ارباب به او فرمودند:

به فرزندت قول دروغ نده.

و دوستم می گفت همچنین روزی پیامبر مردی را دیدند که به دروغ دستش را به گونه ای گرفته بود تا

اسبش را بفریبد و به خیال علف به دنبال او برود.

ارباب به او فرمدند :

اسبت را وعده ی دروغ نده.

من خوب می دانم که مخاطبین عام و خاص این وبلاگ مرا متهم خواهد کرد که خودت اینجوری نیستی.

و حقیقتا هم اینجوری نیستم.

اما خیلی دوست دارم اینجوری باشم .

و مهمتر از این انکه دوست دارم مخاطبین من اینجوری باشند.

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 1:16 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 4 تیر1387
روز مادر مبارک
تقدیم به مادرم

به مناسبت روز مادر

مادرم

اخمش هل بود

خنده هاش عود.

دوستم می گفت:

نکنه مادرت از مهاجران هند بوده؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 7:49 | | لینک به این مطلب
جمعه 31 خرداد1387
حضرت علی
 

تقدیم به خودم. که اینقدر افسوس می خورم.

چند وقت پیش داشتم کتابی می خواندم.

حدیثی از اربابم علی (ع) نوشته بود.

خیلی چسبید.

فرمودند:

اگر در به دست اوردن ان چیزی که برایش تلاش می کنی شکست خوردی

نسبت به ان چیزی که داری افسوس نخور.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 16:18 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 13 خرداد1387
پاره آجر
تقدیم به فاخته. که او را نمی شناسم. اما انگار همیشه توی زیر زمین است.

( این متن را یک نفر که اسمش را نمی گویم در نظرات خصوصی نوشته بود.)

پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

- می بینی پسر خاله!

انگار همه جا هنوز ادم پیدا می شه

خیلی زیاد

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 9 خرداد1387
مژده
سلام

 

 

حتما به وبلاگ اقای داودی سر بزنید

 

 

چه جوری بگم ؟

 

 

حتما سر بزنید

 

 

ادرس در پیوند ها ی وبلاگم هست

 

 

ایشون خیلی کم پیدا هستند

 

 

من که قدر می دونم

 

 

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:30 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 8 خرداد1387
البلا لالولا
این پست تقدیم به دخترم که بسیار پر تلاش است.

سالهای سال می شنیدم که خداوند هر که را بیشتر دوست دارد بیشتر به او

 بلا می فرستد.

سر کلاس هم برای بچه ها همین را می گفتم وقتی به این جمله ی 

دوستم تاگور می رسیدم:

دوستت دارم از این رو مکافاتت می کنم....

و بعد برایشان این شعر را می خواندم:

هر که در این بزم مقرب تر است         جام بلا بیشترش می دهند

فکر می کردم هر کس که مریض تر باشد و یا بدهکارتر باشد و یا چیزهای از

این دست " او مقرب خداست.

و حالا هم همین را می پذریم.

اما می توان قضیه را اینگونه هم که من می گویم نگاه کرد و نظر داد.

من به هیچ وجه به نظرم اعتماد ندارم.

کمک کنید.

و اما نظرم:

می گویم که شاید منظور از بلا این برداشتی که ما امروز از بلا داریم نباشد.

شاید منظور خداوند این باشد که من انهایی را که دوست دارم  درگیر تلاش

 می کنم.

زندگی انها را انگونه می سازم که همیشه درگیر برنامه ریزی برای درس و

روزنامه و ورزش و مطالعه و

کلاس دکتر صدری و کلاس دکتر بینا و کلاس موسیقی و کلاس قران و حافظ

 و فردوسی و بیهقی و بتهون

 و دانته و .......... دیدار از پدر و مادئر و خرید هدیه برای بچه های فامیل

 و .........

و شاید منظور خداوند از اینکه می گویند من زندگی کافران را در اسودگی

قرار می دهم تا به من

نیندیشند و روزی به خود ایند که دیگر دیر باشد این است که زندگی ایشان

 دچار بی برنامگی و پوچی و

باری به هر جهتی و کسلی و تنبلی و خواب و چرت و خمیازه و بی حالی

 و........اینها باشد.

اینجوری هر کس از هر طبقه ای پولدار یا فقیر عالم یا نادان

می تواند جزو دوستان خدا و یا دشمنان خدا باشد.

یادم هست در تفسیر ساده ای از قران خواندم در ذیل این ایه:

و اذا فرغت فانصب.

( هر گاه نمازت تمام شد به نوافل بپرداز) یعنی بلند نشو برو

اما ان تفسیر که خواندم این ایه را اینگونه معنی کرده بود که می تواند موید

 حرف من باشد:

( هر گاه که کار خوبی انجام دادی به کار خوب دیگری بپرداز.) یعنی همیشه

 در تلاش باش

نمی دونم .شاید اشتباه می کنم.

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:42 | | لینک به این مطلب
جمعه 3 خرداد1387
پیرجمالی

سلام

این پست تقدیم به انهایی که باور می کنند

اینقدر ها هم عجیب نبود که بنا باشد اینقدر شوق زده شوم.

اما برخوردهای دیگران با این تلفن مرا در حالتی فرو می برد که از ان لذت فراوان می بردم.

و اینکه ان را برای شما بیان می کنم نیز به همان شیطنت بر می گردد تا برخورد شما را نیز ازمایش کنم.

.............. و از ان لذت ببرم.

تلفن زنگ زد. داشتم اماده می شدم تا بروم باغ رضوان زیارت اهل قبور.

می گفت از دوستان قدیمی است.

دوستان زمان جنگ.

راست می گفت.

پیر جمالی بود. بیست و شش سال پیش.وقتی که زیر رگبار گلوله ها گیر کرده بودیم .

و او یک سنگر عجیب زیر زمین کنده بود. با ورودی تنگ. اما ان زیر مثل هتل بزرگ بود.

مرا برد و ان را به من نشان داد. اگر محاصره می شدیم انجا هیچکس ما را پیدا نمی کرد.

با هم وعده گذاشتیم . تکیه شهدا.

قبر دوستانمان را یکی یکی پیدا کردیم.

حقوقی فرمانده ی گردان. زمانی  ان دوست بی ریا.

و با هم حرف زدیم. از گذشته ها .از دوستان. و گلوله ی مستقیمی که دوستانمان را کشت.

حس عجیبی به سراغم امده بود.

حسی که سالها قبل داشتم. اینکه هر وقت احساس نیکی داشتم سریع به دیگران انتقال می دادم.

اینکه فکر می کردم وقتی شادم همه در این شادی با من شریکند و من موظفم ان شادی را به انها هدیه دهم.

ما ان روزها اینگونه بودیم. و امروز دوباره مثل ان روزها شده بودم. مثل بچه ها شاد و بیریا با او حرف می زدم و از اینکه ارمانهایم را  شفاف می گویم لذت می بردم.

سالها پیش ارام ارام بعد از تحقیرهای فراوان تصمیم گرفته بودم این حس را فراموش کنم.

نزدیکانم به من اموختند که باید چگونه باشم. و من ناخواسته به انچه نمی خواستم تبدیل شده بودم .

دوستم این حس زیبا را دوباره در من بیدار کرد.

ایندفعه ان را مفت نی فروشم. و ان را ارزانی ادمهای حقیر نمی کنم .

وقتی در خیابان قدم می زدیم به خودم می گفتم ما قهرمان ها ی جنگ هستنیم.

بازمانده از روز های سخت. استخوان شکسته و خسته ایم هنوز.

پر از گرد و غبار دشت عین خوش.... با خاطرات تلخی از روزهای شکست.

اما هیچ دختر زیبایی در حالی که کلاه سفیدش را گرفته باشد تا باد انرا نبرد برایمان دست تکان نمی داد.

برایمان هیچ پرچمی اویزان نکرده بودند

و مردان شادی نبودند که با تکریم به چشمان ما چشم بدوزند و ما را تمجید کنند.

 و ...شیطنت از همین جا اغاز شد.

من اینبار زرنگتر از ان بودم که دیگران را در حس خودم شریک سازم . بی ازمون.

برایش میهمانی ترتیب دادم در باغ دوستم.

او را به همه معرفی کردم.

 و گذاشتم هیچکس او را نبیند.

او که امتحان داشت و وقت نبود او را ببیند

و او که از به هم ریختن کمدی که عکس های دوران جنگم در ان بود می نالید.

و او که اصلا هیچوقت نیست.

گذاشتم هیچکس او را نبیند.

تا برای خودم تازه بماند تا ابد.

هیچکس نمی توانست او را ببیند.

حالا...

من مانده ام و او که قرار گذاشته ایم برای اخر خرداد  از تهران بیاید برویم محسنی را پیدا کنیم وسه تایی برویم اران خانه ی بتولی را پیدا کنیم و عکس هایی که داریم به خانواده اش بدهیم

وبرویم خانه ی زمانی و.....................

من همه ی انها را که برایم محترم بودند ازمودم. من و دوستانم  و حس هایمان انچنان مهم نیستیم.

باری به هرجهتیم در نهایت  نزدیکانمان. بیگانگان که جای خود دارند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:2 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 15 اردیبهشت1387
ینزل الله کل لیله
اربابم پیامبر (ص) فرمودند:

فرود می اید خدای تبارک وتعالی هر شب به سوی اسمان دنیا در یک سوم پایانی شب.

سپس می گوید:

هر که مرا بخواند به او جواب میدهم.

هرکه از من بخواهد به او می بخشم.

هر که طلب بخشش  کند او را می بخشایم.

تا اینکه سپیده بدمد.

این حدیث را در کتابی خواندم که زیاد معتبر نبود.

ببینید اصل ان کجاست؟

چگونه بوده است؟

نظرتان را هم بگویید.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:54 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
مار
این متن تقدیم به دوستم حسین متقی. با ان لبخند های قشنگش.

استادم فرمودند:

یک روز یک نفر را به خانه ای فرستادند.

خانه ای مثل بهشت.باغ در باغ.

و پر از امکانات امروزی.سونا و استخر و اینا و ایناو اینا.

او حق نداشت از باغ خارج شود.

وچرا خارج شود؟

 بیرون عدم بود.هیچ نبود.

اما به او هشدار دادند که در این باغ ماری است زیرک.

به او گفتند که ان مار چقدر خطرناک است.

در گوشه ای پنهان می ماند درکمین.

پشت مبل. درون کمد. لای پتو.

انوقت او باید چکار کند؟

استاد گفت او چهار راه دارد:

۱- ان مار را اسیر کند در قفسی و با او دوست شود.

او اربابم پیامبر بود که فرمود:اسلم الشیطانی بیدی

۲-ان مار را بکشد و از دستش راحت شود.

او اربابم علی(ع) بود. او عیسی (ع) بود.

او زکریا(ع) بود

۳-همیشه حواسش را جمع کند. وقتی می خواهد بخوابد پتو را بکاود

می نشیند مراقب باشد

راه می رود خود را بپاید

....................................................

۴-بی خیال شود و بگوید این دو روزه عمر کرای این کارها را نمی کند.

علی الله. هر چه می خواهد بشود.

من که حال این کارها و این دقت ها را ندارم

هر چه می خواهد بشود

دنیا مال ماست

هرکاری می خوای بکن

اصلا اون ماره یه توهمه

یا یه دروغ بزرگ برای ترسوندن ما

اصلا می خواد باشه

می خواد نباشه

نظر غربی را عشق است

.............................................................

اره حسین!

استادم اینها رو گفت.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:31 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 27 فروردین1387
اعتراف
سلام

این متن تقدیم به حضرت اقا داودی

مردی با واژه هایی زیبا

حضرت اقا داودی تذکر دادند که:

منظور حدیث متن قبل حتما دختران زیبایی است که باطنی بد دارند

و حتما همینطور است

ممنون از دوستانی که این دعوا را پی گرفتند تا به صلح رسید

مخصوصا ممنون از سلمان

و

علیرضا جون

و

...........

از خداوند بزرگ می خواهم که همه ی شما عاقبت به خیر باشید

در خانواده ای پاک

همسری پاک

و

روح و روانی پاک

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:10 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 22 فروردین1387
سلام

امروز سر کلاس بچه ها رو نصیحت می کردم.

به اونها گفتم:

اربابم فرمودند:

از گلهایی که در مرداب می رویند  بپرهیزید.

و گفتم:

منظور ارباب از گلهای مردابی دختران خوبی است که در خانواده ای بد بزرگ شده اند.

داداشش بد

باباش بد

مامانش بد

اما

خودش خودش رو جمع کرده

خوب شده

امام به هر حال گل مرداب است.

با انها ازدواج نکنید.

می خواستند مرا بکشند.

همه مخالف بودند.

نکنه من اشتباه می کنم؟

کمک کنید!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 1:24 | | لینک به این مطلب
شنبه 3 فروردین1387
خدا چه جوری است؟
این متن تقدیم به بهمنش

بازنده ی همیشگی

امشب سلمان و یوسف و بهمنش و علیرضا و ابن نصیر و مهدی صبری امده بودند دیدن عید.

 

بحث شد.

 

همه ی اونها گزینه ی اول را می گفتند.

 

من گزینه ی دوم را می گفتم.

 

می شه شما هم نظر بدهید؟

 

۱- خداوند اصولی را به عنوان حق ارائه می دهند. ودقیقا همان اصول را عمل می کنند.

 

مخصوصا در روز داوری.به عبارت دقیقتر:

سلمان و بچه ها:

 در مورد چیزایی که خدا به صورت قطعی در موردشون قانون گذاشته ما اعتقاد داریم که حتم

اً عملیش می کنه و امکان نداره که زیر پاشون بذاره مثلاً اگه گفته "ان الله مع الصابرین" حتما

" خدا با صابرین بوده ، هست و خواهد بود ولی شما گفتین امکان داره که خدا مثلاً اون دنیا بگه

 "نه من با صابرین نیستم" و گفتین ما فقط می تونیم امید داشته باشیم که خدا به این

 قانونایی که گذاشته عمل کنه....
۲- خداوند اصولی را ارائه می دهند. و ما انتظار داریم ایشان به همان اصول عمل کنند.

 

مخصوصا در روز داوری.

 

در گزینه اول امکان ندارد خداوند مثلا فرعون را یا نمرود را ببخشند.و قس علیهذا......

 

در گزینه دوم ما انتظار نداریم خداوند مثلا فرعون یا نمرود را ببخشند. و قس علیهذا.....

 

بنا شد تحقیق کنیم تا جلسه ی دیگر

 

یکی از بهترین شبهای زندگیم بود

 

شما هم نظر بدهید

 

می بینی بهمنش!

 

بعضی وقتها بدترین شبها بهترین می شود.

 

نباید نا امید بود

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:56 | | لینک به این مطلب
شنبه 25 اسفند1386
امام رضا(ع)
این متن تقدیم به خاله سحر

او که هیچگاه مجازات نمی شود.

...و هزاران نفر با هم"  امام رضا(ع) را صدا می زدند

و

صدها نفر می گریستند

و

دهها نفر در سکوت چیزی را در خود می نگریستند

و

هزارن امام رضا( ع) در جلوی هزاران نفر ایستاده بود و می شنید

و

صدها اما رضا(ع) با عبایش که بوی شکوفه ی سیب می داد

اشکها را می زدود

و

ده ها اما رضا(ع) در درون خود نمایی می کرد تا بنگرند

و

هیچکس بی کار نبود

امام هم مثل همیشه فعال بود.

مثل همیشه.

اره  خاله سحر!

اره!

امام رضا (ع) اینجوریند.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:36 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 20 اسفند1386
حال یعنی چه
سلام

این متن تقدیم به حضرت مصطفی پیرجمال

شاید مهترین کار شیطان این باشد که ما را به دنیای واقعی بیرونی پیوند دهد.

هر وقت فکرهای اساسی می کنیم ارام به سراغمان می خزد و زمزمه می کند که

هی!

توی رویایی؟

خوابی؟

بیدار شو.

و هزار تا  اینا و اینا و اینا........

درود بر دوستانم  که در دنیای واقعی درونشان زندگی می کنند.

و همیشه هر رویدادی را مهمترین صحنه ی زندگی خود می دانند.

و بهترین فرد را او که روبه رویشان است

به قله های دور دست می نگرند

و مراقبند پایشان به خرده سنگ ها گیر نکند

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 20 اسفند1386
سلام

این متن تقدیم به پاک

مهمان نا خوانده.................

دوستم می گفت:

در عرب رسم نیست مرد به همسرش سلام کند.

اما اربابم علی (ع) هر وقت به خانه می رفتند و در می زدند

و بانو در را باز می کردند

به بانو سلام می کردند.

روزی ارباب در زدند.

بانو در را باز کردند.

ارباب سلام کردند.

بانو فرمودند:

می خواهم چیزی بگویم.

........................

چیزی که گذشته و حال و اینده را خشنود می سازد.

...........................................................

و بانو گفتند.

و

گذشته و حال و اینده خشنود شد.

پاک!

یک روز به یاد بانو  و ارباب به همسرت چیزی بگو

که گذشته و حال و اینده از اون خشنود بشوند.

اره پاک.

بانو و اربابم اینجوری بودند.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:12 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 29 بهمن1386
سلیمان
سلام

 

دوستم نظامی  می گفت:

 

حضرت سلیمان(ع) و بلقیس فرزند دار شدند.

 

کودک دست و پایش حرکت نمی کرد.

 

حضرت سلیمان(ع) از خداوند پرسید که چرا چنین است.

 

شنید که اشکال در خودتان است.

 

سلیمان(ع) به بلقیس گفت که داستان چیست؟ و ایا تو چیزی داری که از من پنهان

 

می کنی؟

 

بلقیس گفت که اری. من هر چند زیباترین و با شکوه ترین همسر جهان رادارم. اما

 

هرگاه مردی به دیدن تو می اید  از پشت پرده به او می نگرم تا ببینم او چگونه

 

است.تو زیبا تری یا او؟

 

هماندم دست های پسر خوب می شود.

 

سلیمان(ع) هم به بلقیس گفت که من هم هرچند ثروتمند ترین مرد جهان هستم 

 

اما هرگاه مردی به دیدن من می اید اول به دست او می نگرم تا ببینم برای من چه

 

هدیه ای اورده است.

 

هماندم پای فرزند خوب شد.

 

اگر از من بپرسید این داستان حقیقت دارد می گویم اری . حتما حقیقت دارد.

 

اما در محتوای هر حقیقتی می تواند حقیقت دیگری و چه بسا بزرگتر نهفته باشد.

 

و ان این است:

 

اگر من در نزدیکانم کاستی ای می بینم این کاستی می تواند به خود من برگردد.

 

و من بیهوده به فکر درمان ان در بیرون خودم هستم.

 

ریشه ی اکثر عیبها در درون ماست.

 

دوستم مولوی در جایی می گفت:

 

ابر بر ناید پی منع زکات    

 

از زنا افتد وبا اندر جهات

 

پس من برای درمان بد اخلاقی و یا تنبلی و یا هر زهره مار دیگری در فرزندم باید ان

 

زهره مار را در خودم بجویم و بکشم.

 

در مورد فرزند مطمئنم.

 

اما در مورد دیگران مخصوصا بزرگترها انچنان مطمئن نیستم.

 

حالا می فهمم فلسفه این که خداوند بزرگ از ما می خواهند او را صدا بزنیم چیست.

 

ایشان که می دانند.

 

و اینکه در دین مسیح در پرده از گناهان می گویند.

 

و اینکه در عرفان سرخپوستی مراسم کریستن دارند.

 

اره پسر خاله!

 

چقدر بیراهه رفتیم.

 

باید برگردیم این همه راه رو.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:10 | | لینک به این مطلب
جمعه 19 بهمن1386
سلامی دوباره
این متن تقدیم به همه ی شما .به پاس کرامت عظیمتان.

دوستم مولانا می گفت:

پس تو را هر غم که پیش اید ز درد

بر کسی تهمت منه بر خویش گرد

و من با تمام وجودم این پند دوستم را می فهمم.

و همیشه در برخورد های اجتماعی ام مواظب این مطلب هستم و همیشه به خودم می گویم:

هی!

مواظب باش!

اگه بد برخورد کنی حتما فردا یا پس فردا  یا پسین فردا عکس کارت را می بینی.

اما خنگی را که دیگر کاریش نمی شه کرد.

وقتی مواظبم کمتر خنگ باشم خوب است.

بدبختی وقتی است که فکر می کنم خنگ که نیستم  هیچ  خیلی هم سرم می شود.

هیچ وقت حس عجیبی را که در برخوردهای پسرم یا دخترم  نسبت به خودم دارم قابل بیان نیستم.

دقیقا یاد خودم و مرحوم پدر می افتم.

ای کاش یکی می فهمید!

فقط یکی از شماها

که کلید همه ی خوشبختی ها رضایت پدر و مادر است در امور جاریه.

امور جاریه.

امور جاریه.

در لبخند شما

در اطاعت برده وار شما

در واکس زدن کفش

در شستن ظرف ها

اخه چرا نمی فهمید؟

بعد دیر می شه ها؟

گفته باشم!

واینکه :

دیگه هیچکس حق ندارد تهدید به ننوشتن کند.

چه سحر!

چه پاک!

چه مهدی!

چه من!

یا علی

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:14 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 8 بهمن1386
خدا حافظی مشروط
السلام علیکم و

 

رحمه الله و برکاته

 

چه وبلاگ گرمی بود.

مگه نه؟

می ذارم نظرات باز باشه.

تا یک ماه دیگه.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:29 | | لینک به این مطلب
جمعه 28 دی1386
نماز امام زمان
 

این نامه را دوست خوبم جواد به من داده.تقدیم به همه ی دوستان.

امیدوارم خودم هم بهره ببرم.

نماز امام زمان
مرحوم سید بن طاووس در کتاب جمال الاسبوع میفرماید:


نماز حضرت صاحب الزمان عجل الله دو رکعت دارد . درهر رکعت سوره حمد ر

ا تا (ایاک نعبد وایاک نستعین) می خوانی آنگاه این آیه را100 مرتبه میخوانی

 و پس از آن سوره اخلاص را می خوانی و بعد از نماز این دعا را می خوانی :


(اللهم عظم البلاء و برح الخفاء وانکشف الغطاء .............. )


در کتاب مکارم الاخلاق آمده است : روایت شده هر مرد وزن مومنی این نماز

 را واین دعا را بخواند در های آسمان برای اجابت به رویش گشوده خواهد

 شد وهمان وقت اجابت خواهد گشت و این از فضل خداوند بر ما و بر مردم

 است.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 16:58 | | لینک به این مطلب
جمعه 21 دی1386
امام حسین ( ع)
این پست تقدیم به ( سرگیجه). کسی که او را نمی شناسم. و مرا از خواب بیدار کرد.

می کفت:

عرب "انتقام قهرمانانش را که به دست علی(ع) کشته شده بودند "

 در صحرای کربلا " از فرزندش حسین ( ع) گرفت.

و دوستم ( صائب) گفت:

بود ده روز سالی موسم این گوهر افشانی

به غفلت  مگذران   بی گریه  ایام محرم را

سرگیجه!

می بینی داداش!

انگار همه اهل حالند!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:28 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 20 دی1386
یه رمز
این متن تقدیم به اون خانمی که برای همسرش دل می سوزاند و همسرش

 نامرد بود. اون خانم

خیلی دلتنگ بود. همانقدر که شوهرش نامرد بود.

دوستم بهم گفت:

مایوس نشو.

گفت:

این رمز رو می دونستی که اگه برای یه چیز یا یه نفر زحمت بکشی لزوما

نباید در وجود همون یه نفر یا یه

 چیز نتیجه ی تلاشت رو ببینی؟

گفت:

ممکنه تو برای اون خیلی زحمت بکشی و ببینی که نه تنها نتیجه نگرفتی

که بدتر هم شده.

گفت:

می دونی نتیجه ی زحمت ها کجاست؟

گفت:

جایی که باید باشد.

مثلا ممکن است نتیجه ی زحمت های یک پدر و مادر برای فرزندشان در

زندگی نوه اشان یا نبیره

اشان به بار بنشیند.

گفت:

نتیجه مثل یک بذر است که در هر حال به نتیجه می نشیند

گفت:

ما فقط باید زحمت بکشیم و پر تلاش باشیم و به نتیجه فکر نکنیم.

گفت:

زحمت بکش و ارام باش.با لبخندی که گوشه ی لبت می نشیند.

... و من چقدر شاد بودم. چه رمزی فهمیدم.

وخواهرم گفت:

امشب چقدر شادی!

او نمی دانست که من چقدر شادم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:10 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 12 دی1386
مصیبت
.... می گفت:

خداوند مصیبت ها را تقسیم کرده است.

می گفت:

قسمت همه مساوی است.

اما همه ........................

عید غدیر این ها را به من گفت.

و من هیچ نمی فهمیدم.

اما پاک می فهمید.

چگونه؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:23 | | لینک به این مطلب
شنبه 8 دی1386
 

دوستم علی که فامیلش رو نمی دونم که جزو گوسفند هایی است که زندئگی رو یه جور دیگه روایت

می کنند  این رو نوشته بود.

یک جمله اش رو حذف کردم.

بقیه اش تقدیم به شما:

 

مدرسه که نمیرم

دانشگاه هم که نمیرم

سفر هم که نمیرم

فضا هم که نمیرم

قربون هیچ کی هم که نمیرم

 

شبا می خوابم

روزا بلند میشم

صبحونه می خورم

یه عالمه کره هم که میخورم

نهار میخورم

شام میخورم

تلویزیون میبینم

داد میزنم

قاه قاه که میخندم

 

دیگه ...

وایسا یه لحظه

ممم

پای اینترنت میشینم

چیزای بد هم که نگاه میکنم

همه ی پولام رو  واسه اینترت میدم

پلک نمیزنم

هوا که سرد میشه میلرزم

هوا که گرم میشه عرق میکنم

دیوونه که میشم هیچی نمی فهمم

پام که گاهی وقتا همین طوری میلرزه

دارم کچل هم که میشم

دندونام هم که پر کردم

دندونم هم که درد میکنه

گاهی اوقات مسواک هم که نمیزنم

کلاه که سرم می زارم

............................................( این رو حذف کردم.)

فندکم که دارم

فندکم هم که هی کار میکنه هی کار نمیکنه

سیگاری هم که ضمینه شو دارم

غلط املای هم که دارم

کامپیوتر مون هم که خراب

دستام هم همین طوری میلرزه

نارا حتی اعصاب هم که دارم

مطربی هم که میکنم

آواز خانوم ها رو هم که گوش میدم

شنا هم که بلد نیستم

از رانندگی هم که میترسم

 

پول هم که میدزدم

صبحا هم که سلام نمیکنم

 

پول هم که ندارم

فوتبال هم که بلد نیستم

 

و خیلی چیزای دیگه که الان پولم تموم شده و نمی تونم دیگه بنویسم.

 

به خیالم انگار واکسن مرگ زدم!

 

هه!.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 9:54 | | لینک به این مطلب
شنبه 8 دی1386
یا علی
 

این پست تقدیم به دایی جان عزت الله . که خیلی با مرام بود.

دوستم می گفت:

در نجف اشرف که بودم  دوستت را دیدم . پنجره های ضریح حضرت علی(ع) را گرفته بود و اشک می بارید و مثل یک مرد فریاد می زد:

یا علی!

به فریادم برس.به دادم برس.

و من خودم دیدم که علی(ع) به فریادش رسید.

می بینی پسر خاله!

عجب این علی(ع) با مرامه!

عید بر همه ی دوستانم مبارک!

نوش جانتان حب اربابم علی و اهل بیت علیهم السلام

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 9:39 | | لینک به این مطلب
جمعه 7 دی1386
یک تصمیم مهم
چه پسر خوبی بود این دانش اموز امام صادق (ع)

منو به خودم برگردوند

هیچوقت مثل این چند روز به خودم فکر نکرده بودم

خدا پدر مادرش رو حفظ کنه

من همه ی صحبت ها رو قبول کردم

مثل اخر های فوتبال  که باخت رو قشنگ می پذیرم

در ترم دیگه من یه جور دیگه  می شم

انشا الله.

دوستم می گفت:

گر خدا خواهد نگفتند از بطر           پس خدا بنمودشان عجز بشر

انشا الله :

توی ذق کسی نمی زنم

وقت کلاس رو کمتر می گیرم

و

سعی می کنم به وظیفه ام عمل کنم

قول مردونه می دم.

قول می دم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:24 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 2 دی1386
این منم طاوس علیین شده
من اقای سعید رییسی رو دوست دارم چون:


1-هیچ وقت سر کلاس هاش بچه ها رو مسخره نمیکنه


2-هیچ وقت وقت کلاس رو با حرفهای حاشیه ای نمی گیره


3-دروغ نمیگه


4-فکر نمیکنه کسانی که روبروش نشستن هیچی نمی فهمند


5-میدونه که در برابر بچه های مردم وظیفه ای داره و خوب اون رو انجام مید

ه
6-اهل شعار دادن نیست(بدون عمل)


7-تو ذوق بچه ها نمی زنه


8-حق بچه ها رو ضایع نمی کنه


9-و بالاخره اینکه میدونه از کجا اومده و به کجا میره و رسالتش چیه



........................ افسوس کاش همه معلم ها این طوری بودند

 


نظر شما چیه آقای نبوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:13 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 20 آذر1386
نماز والدین
این متن تقدیم به یوسف. به پاس همه ی بزرگواریهایش.

امیدوارم من و مادرش را به خاطر کاستی ها ببخشد.

....و دوستم گفت که:

چهل سال است هر شب برای پدر مرحومم نماز می خوانم.

 و یکبار هم قضا نکرده ام.

و دوست دیگرم گفت:

شیخ!

اگر خواستی نماز بخوانی اینجوری بخوان.

می گویند اگر کسی برای پدر و مادر مرحومش اینجوری نماز بخواند

  برکات اسمانی بر انها

نازل می شود.

به گونه ای که ارواح ایشان از شوق فرزند را در اغوش می کشند.

....و دوستم می گفت:

من اغوش انها را درک می کنم.

...می گفت:

حتی اگر پدر و مادر زنده باشند  می توان این نماز را برایشان خواند.

انوقت برکات زمین و اسمان بر انها سرازیر می شود.

اره بابا!

دوستم اینجوری گفت.

همچنین گفت:

این نماز اینجوری است:

۲ رکعت دارد. رکعت اول بعد از حمد ایه ۴۱ سوره ی ابراهیم.

ربنا اغفرلی و لوالدی و للمومنین یوم یقوم الحساب

رکعت دوم بعد از حمد ایه ۲۸ سوره ی نوح

رب اغفر لی و لوالدی و لمن دخل بیتی مومنا و للمومنین و المومنات و لا تزد

الظالمین الا تبارا

و بعد از سلام ایه ۲۴ سوره ی اسری

واخفض لهما جناح الذل من الرحمه و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا

اره بابا دوستم اینجوری گفت.

 

 

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:13 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 15 آذر1386
حب الوطن
این متن تقدیم به علیرضا اب اب. به خاطر قلبش که مثل حریر نرم است.

دوستم می گفت:

انسان های بزرگ چند لایه اند.

می گفت:

حرفهایشان هم چند لایه است.  در وهله ی اول  از حرفشان چیز مفیدی می فهمیم.

اما بعد چیزهای دیگری و چیز های دیگری.

به صورتی شگفت زده می شویم.

می گفت:

انسان های بزرگ اینجوریند.

من گفتم :

اره! مثلا یک روز عارفی نشسته بود و ذکر می گفت. همسرش داشت برای کودکشان

قصه  می سرود.

گفت:

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچکس نبود...............

بایزید لبخندی زد وگفت:

 کما الان .کما الان. مثل حالا. مثل حالا.

انوقت دوستم گفت:

پیامبر فرمودند: حب الوطن من الایمان.

یکی از لایه های این سخن بهشت است. عالم معنی است.

دوست داشتن عالم معنی از ایمان است.

اینکه انجا را دوست داشته باشیم نشانه ی بهشت است.

اره علیرضا!

دوستم اینجوری گفت.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 18:48 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 7 آذر1386
نیچه
این متن تقدیم به پویا . به پاس لبخند های تلخش. و فیلمهای شیرینش.

 

 سلام

 چقدر با بزرگان نشست و برخاست کردن خوبه!

 چقدر با ادم حسابی ها رفت و امد کردن خوبه!

اربابم پیامبر(ص) فرمودند:

جواب بدی دشمنانت را با نیکی بده.

و اربابم علی (ع) فرمودند:

بگذار خدا انتقام تو را بگیرد. خودت اقدام نکن.

تا امشب که او کنارم نشسته بود. و من به او لبخند می زدم و او را در اغوش می گرفتم.

و او چقدر خجالت می کشید و من چقدر سختم بود.

یاد حرف دوستم مصطفی افتادم که گفت:

...نیچه می گوید اینکه به دشمنتان نیکی کنید و بدیش را با خوبی پاسخ بگویید

خیلی ناجوانمردانه است. این کار او را له می کند.

ومن احساس کردم او دارد له می شود.

و خیلی سختم بود.

 

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:31 | | لینک به این مطلب